May 292023
 

“به هدژم”

چه دلربا،
چه استوار ایستاده بودی بر نزدیکترین مدارِ خورشید
و جامه ی نازکت
گذرگاهی بود
تا پرتوش را
آفتاب بر ما بتاباند
و بدینسان،
سنت
جهل را می برانگیخت
تا تیغ نیاکان را به زهر بیالاید.

آن مرداد یگانه بود و
در زمینی پر از آفتاب
ماهِ تمام بر دریای بیتابِ دلدادگی می تابید   
موجها
زنجیر تن پاره می کردند و
سمج بر ساحلِ ساقهایمان می پیچیدند
تنها آن تابستان، ما
بر سرشت خود دست یافته
فراغِ رمیده را در پهنه ی آفتاب بازیافتیم.

بلندگوها، واژه ها را
به یغما برده بودند               
وَ تو پرچمی از رازی بزرگ برافراشته بودی
که به سرود دیدارت هر سپیده
“شدن” را
در سکوتی گویا می نواخت.

ما قد می کشیدیم و
غمگنانه درمی یافتیم
که روزی قربانی در مسلخِ دیگران خواهیم شد
ما نادختری های ابراهیم بودیم و
خدایش در پایان، بخششی را ارزانی مان نمی فرمود.

نُه ساله بودی
که فواره ی خون از بازوانت
غافلگیرمان کرد
پشت ستون خانه
واژه های نامهربان پیروزمندانه می خندیدند
وَ آفتاب، گیسوانش را به قهر، از بام
در خود بازتاباند و رفت      
جَد مقدس خورشید را عاق کرد                     
وَ من بازوانت را هرگز
اینچنین نازک ندیده بودم
وَ تیغ سنت را هیچگاه
اینگونه بُرنده و دیر از هنگام.

دلتنگِ جامه ی نازکت            
به تماشای شب نشسته ام

از سنگ نبشته ی جد مقدس،
آنجا که بر جمجمه اش خاک پاشیدیم
درختی سربرآورده،
چون انجیر معابد، بر قاره سایه افکنده         
شاخه در شاخه،
هنوز
رونده و جاندار.

آتلانتا، ژانویه ۲۰۱۹

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

%d bloggers like this: