Warning: count(): Parameter must be an array or an object that implements Countable in /homepages/46/d774907517/htdocs/divanpress/wp-includes/post-template.php on line 284

Warning: count(): Parameter must be an array or an object that implements Countable in /homepages/46/d774907517/htdocs/divanpress/wp-includes/post-template.php on line 284

Warning: count(): Parameter must be an array or an object that implements Countable in /homepages/46/d774907517/htdocs/divanpress/wp-includes/post-template.php on line 284

Warning: count(): Parameter must be an array or an object that implements Countable in /homepages/46/d774907517/htdocs/divanpress/wp-includes/post-template.php on line 284
نوامبر 142019
 

 صدای له شدن برگهای خشک بزیر قدمهایی سبک و شتابان از پنجره ی باز به اتاقم می لغزد، این وقت شب؟ اندکی از نیمه ی شب گذشته، چراغ را خاموش می کنم و پنجره را می بندم و پشت شیشه ی تازه ی اتاقم به تماشا می نشینم تا بهتر ببینم، پیکره ی زنِ جوانی است، سر تا پای پوشیده، بسوی تالاب می رود، به هر چند قدم، سرش را به اینور و آنور بر می گرداند و دور و بر را می پاید. نزدیکی های تالاب که می رسد روی زمین می نشیند و دل من فرو می ریزد. آنجا پر از مار و عنکبوتِ سمی و حشرات موذی است، می خواهم اخطارش بدهم، اما یادِ عهدی می افتم و دست بر دهان می گذارم. یا نمی داند یا به هر دلیلی برایش مهم نیست که فرشِ زیر پایش از جنسِ چیست، کمی دور و برش را نگاه می کند و رو به مانداب می نشیند، انگار که به آن زل زده باشد، چند دقیقه ای که می گذرد، شانه هایش را بزیر هاشورِهای مهتاب می بینم که تکان می خورند و صدای هِق هِقی بگوشم می رسد، دلم می خواهد از پنجره بپرم روی علفهای خشکِ خاردار و بدوم و در آغوشش بگیرم و دلداریش بدهم و اگر خواست بیاید توی همین اتاق تا صبح حرف بزنیم و بهش ثابت کنم که…. اما باز عهدی مرا پای می بندد. نیم ساعتی که می گذرد، بلند می شود و باز دور و بر را دیدی می زند و شال و سرپوشش را از سر باز می کند، موهایش را بر شانه هایش می ریزد و با چرخشی تند در گردن، آنها را به یک طرف می راند و شروع می کند به باز کردن دکمه های بلوزش، حیران مانده ام، این وقت شب، چکار می کند، تا من مات و شگفتزده، گاهی در تماشای او و بیشتر به دور و بر که شاید کسی آنجا کمین کرده باشد که با او قول و قراری دارد، می بینم که پیکره ی لختِ زنی در سایه روشن مهتاب ایستاده، پشت به مرداب و رو به من. پستانهایش را می بینم که دارند پوست می ترکانند تا آنچه زیبایی را که در نهان دارند با شکوه بیشتری به نمایش بگذارند، نگاهم را از سرِ کنجکاوی از سر تا پایش به بالا و پایین می لغزانم،‌ و باز تاریکی و سایه ها را نگاه می کنم و بخصوص پشت بوته ها را. کمرش را به پشت خم می کند و سینه اش را رو به آسمان می گیرد تا تمام ستاره های همیشه گرسنه را که اکنون به او چشم دوخته اند سیر کند، سپس بازوهایش را باز می کند تا خدایی را در آغوش بگیرد و آنگاه بر دایره ی دور مرداب، شروع می کند به دویدن، صدای آوازش، صدای شن ریزه هاست که بلورِ هزار تارِ تاریکی را می شکنند‌، همساز با نوای چنگ و کمانچه. می رقصد و بر تن برهنه ی خود بوسه می زند و زبانه ی آتشی را که از وسط دو رانش شعله ور است بیاری می گیرد تا تاریکی کناره های مرداب را روشن کند، تا پایش به آنهمه آشغال گیر نکند و نیفتد. گاه بر علفها و بوته های پر خار می غلتد و صورتش را در گل و گیاهها فرو می برد و گاه بر پنجه ی پا می ایستد و بازوانش را تا می تواند بسوی آسمان بالا گرفته، گویی که دارد از زمین کنده می شود و آنگاه افساری خیالی را در دست می چرخاند و خود چون مادیانی سیاه و سفید از سایه و مهتاب، تند پای می پرد و می دود. ماهیچه هایش قوی و آموخته در چرخش و حرکت. از نفس نمی افتد و با حرکتی موزون انحناهای تنش را نرم، گاه به سوی جهانِ چپ و گاه به جناحِ راست خم می کند. فهمیدن آنچه را که می بینم، دشوار است، اما پس از اینهمه سال متوجه یکی دیگر از اشتباهاتم می شوم، پس از این، کتاب را باید از روی جلدش قضاوت کرد، تنِ آدم و آنچه که آدمیزاده با آن می کند، نمایشگر و نشانه ی آن است که در درونش می گذرد.

خانه ی من بر تپه ای است مشرف به مردابی هزار هزار ساله، به هنگامِ بارشِ، آبِ باران تمام آلودگیها و آشغالهای زمینهای دور و بر را می شوید و به پست ترین نقطه ی زمین که همین مرداب است می ریزد، تا بوده و هست، گاوهای تمام مزارع دور و نزدیک می آیند و از این مرداب می نوشند. بیشتر مردم شهر از آلودگی مرداب باخبرند ولی هنوز، عاشقانه به اینجا می آیند و شنا می کنند و مریض می شوند، اما دو سه روزی که می گذرد، فراموششان می شود و دوباره برمی گردند برای شنا. شاید هم تقصیر خزه های سبز است که آب غلیظ قهوه ای رنگ را پوشانده اند و زیبایش کرده اند تا قضاوتهای یک سانتی متری را به اشتباه بیندازند، اما بو که می دهد. هیچکس تا به امروز، بازتابِ طبیعت دور و بر و آدمهایی را که به این مرداب می نگرند در سطحِ آن ندیده است. بهر روی، روزِ آِخر هفته، مرداب بیش از هر روز دیگر شلوغ می شود. دو نفری، چهار پنج نفری یا همه ی خانواده با هم راه می افتند بسوی مرداب، پدرها ساکت و غضبناک، مادرها تقدس آمیز و بچه ها سر بهوا. هر سال و فصل همین داستان قدیمی و همان جمعیت همیشگی.

چند ماه پیش، فکر تازه ای بسرم زد، از هر کسی که می شناختم نشانی بهترین شیشه گر شهر را گرفتم،‌ و فهمیدم که بهترین شیشه گر شهر، آدم غریبی است، خانه اش در خارج از شهر و خود، بسیار منزوی، کسی را به داخل خانه ی خود راه نمی دهد، می گویند خانه اش پر از لنزهای تلسکوپ و میکروسکوپهای عجیب و غریب است که به کسی نشان نمی دهد، و از هر چند هزار سفارشِ کار، تنها یکی را می پذیرد.

عاقبت شیشه گر به خانه ام آمد تا برای پنجره ی رو به مرداب، شیشه ای بسازد با نوری نامرئی که من بتوانم شب یا روز، مرداب و جانوران و میهمانانش را دقیق ببینم. پس از اینکه با تعجب بالا و پایین خانه را از نظر گذراند و نگاهی طولانی و پرسش آمیز به من کرد و چندین بار سرتاپایم را ورانداز کرد و باز چند باره، هزار پرسش کرد و پاسخ شنید و باز کتابها و اثاثیه ی خانه ام را بررسی کرد، سری تکان داد و قیمتی داد که کمی از قیمت همه ی خانه بیشتر بود، هنوز جمله ی اول را به اعتراض نگفته بودم که سرش را پایین انداخت و راه افتاد بسوی در خروجی، نگران، دستش را گرفتم و از ترس اینکه مبادا برود، پذیرفتم. دزدکی نگاهش کردم، لباسها و کفشهایش غیرعادی بودند، از ترسِ لنزهای عینکش، جرئت نمی کردم به چشمهایش نگاه کنم. که یکهویی زد زیر خنده و گفت نگران نباش، ازت چیزی نمی خواهم که در توان ات نباشد، اما به یک شرط من این شیشه را می سازم و بی مهلتی تا که بپرسم، گفت اینکه پشت این شیشه همیشه خودت را مخفی بکنی و به هیچ وجه از اینطرفِ شیشه با کسی سخن نگویی. در ضمن، همیشه محدودیتهای دیدن از پشتِ این شیشه را بخاطر داشته باش.

مادیانِ باشکوه از دویدن باز می ایستد و باز سینه اش را رو به آسمان می گسترد و می بینم که با دیدن کمرنگی ستارگان، چهره اش رنگ می بازد و سر بزیر می افکند و با بی میلی، پاهایش را بر زمین می کشاند و بسوی آب می رود، باز دلم هری فرو می ریزد، نکند که دیوانگی بکند، باز می خواهم بانگش دهم به فریاد، اما. . . .. چشمهایش را می بندد و انگار که به انتظار آمپول یا چاقویی است که در تنش فرو رود، صورتش را در هم می فشرد و تنش را منقبض می کند و می پرد توی گندآب. سرش را که از آب بیرون می آورد، می فهمم که حدسم اشتباه بوده. با آرامشی که به آن رفتار چهار پنج ساعت پیش نمی خورد، سه بار سرش را زیر آب می کند و بیرون می آورد و آهسته، دستهایش را به سنگی از لبه ی مرداب می گیرد و بالا می آید، از تعجب و ترس خشکم می زند، پیرزنی با چشمهایی بیفروغ، دورِ چشم و دهان و صورت، پر از چین و چروک و پستانهایش، دو بادکنک بی باد، آویخته. لباسهایش را که به تن می کند، تمام تنش را لمس می کند و ناباورانه، چانه به سینه می چسباند، بازوان را آویزان. و باز صدای گامهایی که برگهای خشک را له می کنند و اینبار کُند، دور می شوند.

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: