Warning: count(): Parameter must be an array or an object that implements Countable in /homepages/46/d774907517/htdocs/divanpress/wp-includes/post-template.php on line 284

Warning: count(): Parameter must be an array or an object that implements Countable in /homepages/46/d774907517/htdocs/divanpress/wp-includes/post-template.php on line 284

Warning: count(): Parameter must be an array or an object that implements Countable in /homepages/46/d774907517/htdocs/divanpress/wp-includes/post-template.php on line 284

Warning: count(): Parameter must be an array or an object that implements Countable in /homepages/46/d774907517/htdocs/divanpress/wp-includes/post-template.php on line 284
ژانویه 142010
 

پنبه کاران

 

رسیدم

و سرانجام بازوانم را بدور خط استوا حلقه کردم

و در آغوشش کشیدم

با کرنش به تمام قوانین عبور

در کناره ی جاده

مژده ی پر تردید رسیدن است

که پنبه دانه های سفید در کشتزار جنوب

بیمار و پیر نفس می کشند

هنوز برده های پنبه چین

در شبحی بر خاک

با کمرهای خم

پنبه می چینند

 

شهر شرمگین در منظری خاکستری

پشت تپه ها مخفی میشود

و دخترکان رنگ پریده

نگاهشان رها در افقهای تنگ و گنگ

با حمل اجباری اجساد خود

به پیشوازم می آیند

هیجان تنم به سرما می نشیند

 

چه دروغ با شکوهی

عقابی را بر دروازه ی شهر

به دار کشیده اند

و تیغه ی قله ها را بریده اند

تا مبادا هوس صعود بکنی

بازمثل آنجاها  

قار قار های نامفهوم

و جثه های سیاه که

مصرانه دل و روده میبلعند

آه چرا از زاغچه های براق و جوان گریختم؟

غرق در ارغوان

کاش در آفتاب لٌـخت پاییز چرتی میزدم

کاش در کنار جاده سفره ای بر زمین پهن میکردم

و شیره ی گلبرگهای آخرین رز را قطره قطره مینوشیدم

کاش در چشمه ی خنک تابستانی

در سینه ی سبز بچه اردکی

مماس بر نقره ی آب

شنا مبکردم

به درک که چشمان کم سو

مرا زشت یا زیبا بپندارند

چقد رمی ترسیدم

و مدام در فراموشی لحظه ها

در تاریکی مبهم خاک دانه ای نو میکاشتم

و فصل درویی که هرگز فرا نمیرسید

زیرا که جام جهان نمایم بر محوری آشفته میچرخید

 

کاش آن لوح سنگی قاطع و طویل را

از میدان شهر پایین میکشیدم

و با پاره هایش

همراه غوغای کودکان شیطان

در بازوی طغیان

من نیز پنجره ای را میشکستم

تا به چهره ی عبوس صاحبخانه

دزدانه بخندم

چه میشد اگردر رودخانه های سیلابی بهار

بی محابا میپریدم و غرق میشدم

در عمق گل آلودش غرق میشدم

نه اینکه آتشفشانی بشوم

و سر از دل دریا بر آرم

و اشکهای دختران از یاد رفته را

بر گونه هایشان بخشکانم

نه

من سالهاست از مرز آرزوهای بزرگ و قهرمانی ها عبور کرده ام

اما شاید در فصل نا چاری و زخمهای عفونی

لبهای کرخت پنبه کاران ابدی را

در بوسه ای بخندانم

و در سینه شان دمی بیفروزم

اجاق گرم فردایی را.

 

اکتبر 17، 2009، یوفالا

 Posted by at 12:52 ب.ظ

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: