May 292023
 

نگاه که تابش خورشید
بیدار باش ساقهای نازکمان بود            
وَ میان دویدن و پریدن
فاصله اندک بود، چون میان گریه و خنده ی ما
آنگاه که آسمانمان همیشه از پرواز مرغابیان مهاجر سرشار بود
وَ پرده ی تنبلِ‌ رنگین کمان از پلکهایمان برنمی خاست
وَ حادثه، پشت پرده، بازی سبکدلانه ای بود
که هرگز در غروب اتفاق نمی افتاد
آنگاه که خوشه های گندم، بوته های بلند ابریشم و دانه بودند
وَ ما در بهاری زودرس، غافلگیرانه خود را در میان آنها
از چشم این و آن پنهان یافتیم
وَ ناگهان حس غریبی در تنمان نشست
وَ برای ما،
مار واگنی دراز بود که گندمها را به سیلو می رساند
آنگاه که پدر
دروازه بان بی شکست تمام بازیهای جهان بود
وَ از خشمش، زمین، مسطح و
زمان، بی برگشت می شد
وَ مادر در خود فرو می رفت و می لرزید
وَ من گلدان عتیق بر طاقچه را شکسته بودم
آنگاه که از پنجره، هیاهوی کوچه را تماشا می کردیم
وَ نقشی گنگ و درهم بر بوم می انداختیم
وَ با گامهای بلند بر راس زمین می پریدیم تا ستاره ای را دست یابیم
نمی دانستم که پرده فرو می افتد   
وَ آنروز وقتیکه پند پدرت را فراموش کردی و
بوی سوختگی بالهایت در مشامم پیچید
سقوط ترا دلگیرانه به تماشا نشستم
وَ از رشک بر خود لرزیدم
زیرا که برای من،
هیچ صنعتگری،
حتی از کاغذهای باطله، هرگز بالی نیآفرید.

بیست و شش بهمن ۱۳۹۷، ۱۵ فوریه ۲۰۱۹

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

%d bloggers like this: