May 292023
 

برآورد آهی از انجماد سیاه یخ
در آن آتشی نهفت و
خود بزیر کف دریا فرو رفت.
وَ ما
در کشاکش ذره های تاریک
در دهلیزهای پر خون و تپش و توی در توی ژرف اقیانوس
بی خبر از بازی آفتاب و باد و آب بر سطح      
چون تخم ماهیان پراکنده، من و تو بیهوش بودیم و سرگردان
سر به صخره و مرجان کوبیدیم
وَ خدایان رهگذر دریا
بر کتیبه ی استخوانهای هنوز ناپیدای ما
نوشتند آنچه را که نمی بایست.               

آنگاه
پرنده ی بودن
در آسمانِ بلند سرکشی
عزم، چزم تر از فرمان خدایان
از آه پر گشود و بال در شعله ی زیستن سوخت
وَ چون نسیمی نرم،
فریادِ درد
در پیچ پیچِ ستاره زار عتیق کهکشان پیچید
ما از کف دریا برآمدیم و
از تلاقی ساقهایمان با باد و آفتاب و آب
با رنگین کمان، پلی به دریچه ی آسمان برزدیم
اما مهر و ماه را در آفتاب و مهتاب فراموش کردیم و
در جزر و در مد
همچنان چون تخم ماهیان، پراکنده و سرگردان
نشانی از سرچشمه نگرفتیم
گاه بر کَف موجِ هشیار، چون خاشاک
گاه در ژرفا
شدن را بی مقصد گشت می زدیم و گشت می زدیم
وَ اندوه
مروارید سیاهی بود در صدفِ یادمان، پُر تاب      
یادگار شنی از کف دریا
سراسر راه ، ما صیقلش می دادیم
و شادی!
شادی اما
کاهی بود ولگرد، هر دم بر بامی، بنیادش بر باد
عشق زنجیر می بافت و
تیغْ در دست، دلدادگی
سینه ی فراغ می درید و
با دو چشمش باز، مس را طلا می دید.

و اینک در تنگنای این افق ناپیدا
کیست که به خود می خواندمان
چیست که از نبودمان بود می گیرد
آن جا کجاست که بی کجا را جا می گیرد   
آیا باز کتیبه ی استخوانمان
آنگاه که چون نی ای خالی، بریده از نیزار بر خاک افتاده است
کِلکِ پُر جوهر خدایان خشمگینِ دریا را وسوسه ای می برانگیزد؟
ای یار دست از خیال بردار
که بر آن صخره ی بی انکار
اینبار گویا به سر و سامانی،
که هرگز ما نمی خواستیم، دست می یابیم
باشد که چنین نباشد
ای یار
من نمی خواهم.

فوریه ۲۰۱۹، بهمن ۱۳۹۷

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

%d bloggers like this: