May 292023
 

“اگر که تو بیایی این شعر را می سرایم!”

دشت را لاله افروخت وُ

شیپور در سپیده دمید

از هفت سوی و در و دیوار، سراسیمه از راه رسیدند

گویی آدم و حوا سربرآورده اند از خاک

سراسر، سیب و تمشک و گندم، دشت

سراسر سبز

مارها بزیر کاه

بهشتی بی خدا!

.

به شمع نیمیش مانده بجای

که سایه های مغشوش را می پیوست و جدا می کرد

با شگفتی خیره شدم

پنجره برای آفتاب باز کردیم، باد سر رسید، شمع خاکستر!

.

دشت، لاله را افروخت

اتاق، قفل شکسته، از چارچوب به در آمده، طغیان کرد

حافظ کنار سیب و آینه!

ترمه های فرش کهنه

از حاشیه، برون جسته

پیکر فرش نفس نفس می زد، در آتشی پر دود می سوخت

مرغایبان یک پایِ اکنون سیمرغ، از پنجره به در، بر قله های دور پریدند

رنگها در هم فرو رفت

خیس، فرش، دریا شد، ماهیان، رنگارنگ!

.

کتابهای قطور از رفِ بلند

از ثقل سربی خود، شرمگین بر زمین در غلتیدند

کم سوادان

خودنویس از مُرَکبِ دشت پر کرده

با املایی پُر از غلط

از یقین می نوشتند

بلوغ، شرمگین، خمیده می رفت و معذرتخواهی می کرد

باز مرکز دایره از جا به در شده بود وُ

مردمکهای موذی سیال در دشت

بی وقفه به گرد ما می گشتند!

همسایه ی خوش صحبت، لال

تنها از پشت حصار

چون غریقی برای کمک

دست تکان می داد!

.

خوبنویسان یا پی مدادی می گشتند

یا با شمعی سرد

به نقاشی کتاب کودکانِ مشغول

یا آنچه را که تو نمی فهمی

با مُرکب نامرئی شبانه می نوشتند!

.

آن کُرد زیبا

که برای شستن پنجره ها از نردبام بالا رفته بود

آونگ شد!

.

آتلانتا، فوریه 2023

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

%d bloggers like this: