Warning: count(): Parameter must be an array or an object that implements Countable in /homepages/46/d774907517/htdocs/divanpress/wp-includes/post-template.php on line 284

Warning: count(): Parameter must be an array or an object that implements Countable in /homepages/46/d774907517/htdocs/divanpress/wp-includes/post-template.php on line 284

Warning: count(): Parameter must be an array or an object that implements Countable in /homepages/46/d774907517/htdocs/divanpress/wp-includes/post-template.php on line 284

Warning: count(): Parameter must be an array or an object that implements Countable in /homepages/46/d774907517/htdocs/divanpress/wp-includes/post-template.php on line 284
دسامبر 182014
 

گسسته از دیگران، بر سکو ایستاده به تماشا، نگاهشان می کردم.  یکی پس از دیگری یا همزمان با هم می رسیدند،  از کجا می آمدند؟ یکی خیس از راه می رسید، یکی با تیوب، یکی با قایقی پردود، یکی با یات، یکی هم از بالای آسمان با هواپیما یی سریع طول رودخانه را طی کرده بود.  بیشترها خشک از آب بدر می زدند، نه چین و چروکی به چهره، نه مویی سفید. جمعیت بود و وسیله های آبی فراوان، و اما بیش از همه، بیشمارانی بودند که برهنه شنا می کردند و خیس، برخی با بازوانی ورزیده، برخی نحیف، اما شناگر.

کلاهم تا روی چشمهایم پایین آمده بود، با دست، انگار که مگس ها را می رانم، آسمانِ ِکِپش و مه اش را کمی از سر و صورتم دور کردم. آنها، زیر سکو، پشت به من، کلید آسمان در دست، و رو به رود ِ پهناورایستاده بودند و دستِ تازه از راه رسیدگان را می گرفتند و با بیزبانی خوشآمدشان می گفتند، مهمانداران سرزمین اینسوی رودخانه بودند، بی شباهتی به پریان دریا، اما رود بسویشان جاری بود.  من نه به اندوه نشسته بودم و نه شاد از رسیدن میهمانان، تنها به تماشا. و نگاهم آنچنان غریب، که انگار از عمقِ دو چشمِ بزی کوهی بر می آمد و بر اینهمه جنبش و تکاپو می نشست.

و آنجا پیکره ای کوچک، دست و پا می زد، فرو می رفت، نیمه خفه بروی آب می آمد، و جمعیت شتابان سر به کار خود، می گذشتند و و فریاد او حباب می شد و سپس در بیکران رود گم. و من به تماشا بر سکو، جانِ روانِ رودخانه درآسیابِ تنم می ریخت و فریاد می کشیدم و می گریستم. تو شناگری نمی دانستی، خفه و کبود می شدی، و زنجیر و صخره بود و صدای هراسناک پر و بالی در تاریکی و شکنجه ی دیدارهای شبانه. چون قرن سپری می شد، قرنی دیگر از راه می رسید، باز دیگرانی از کنارت شتابان می گذشتند، بی نیم نگاهی. و بارِ سنگینِ آسمان، دستهای مرا که بسویت دراز، فلج کرده بود و پاهای آهنینم را طراحِ عتیقِ سکو با محاسباتی پیچیده در تُن ها سیمان کاشته بود، من با نگاهی که از ژرف دو چشمِ شیدا و نگرانِ آینه بر می آمد، خیره بر تو، به فریاد، آنچنان  گریستم که آینه دو پاره شد، هر پاره رو به پاره ای، و من بیشمار شدم به فریاد و گریستن.  پس  به فریاد می گریستیم و می گریستیم تا رودخانه ای نو در بستری از گونه هایمان جاری شد.  من بر سکو، و تو هنوز نفس نفس زنان بر موجِ رودی تازه، در تلاشی نومیدانه دست و پا می زدی و از گردنه ای به گردنه ای بر بستر سنگلاخی فرو می رفتی و کبود می شدی، و فصل کهنه ی این کتاب را به پایانی نمی رساندی.

هفتم دسامبر ۲۰۱۴

 Posted by at 8:51 ب.ظ

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: