Dec 072023
 

ساعت یک و نیم است و پیش از سپیده و باغِ تاریک، در تسخیرِ سایه ها، و صدای خُرد شدن لایه ی نازک یخ بزیر پا می آید، چشم که به تاریکی عادت می کند، چند گوزن و آهو ، کنجکاوانه به تو نگاه می کنند، نزدیک می شوی، با شگفتی به آرامشِ خفته در چشم هایشان خیره می شوی، پشت باغ، نهری است که از چشمه ها سرچشمه می گیرد، و غروبها بارها دیده ای که آهوها می آیند و آب می خورند، اما بودن آنها در باغ در این ساعت کمی غیر عادی است. زیاد وقت نداری به چون و چرایی این پدیده فکر بکنی، زمان در شتاب است و تا پانزده دقیقه دیگر باید راه افتاد.

نگاه کن، برای چندمین بار، باز ارابه ی کوچکم را برمی دارم و با برنامه ای دقیق و با شوق فراوان به فروشگاه می رسم، می آیند و می روند. اینجا بالای شهر است و بیشتر خریداران هر چه را که احتیاج دارند یا ندارند، بدون نگاه کردن به قیمت در سبد خرید می گذارند و چون فصل جشن و تعطیلات است، این روزها با سبدهای تلمبار شده، خسته از خرید، از در مغازه بیرون می زنند، دختر جوانِ بلوندی با لبخندی که از لبهایش محو نمی شود، به مشتریان خوشآمد می گوید، مدیر فروشگاه چند قدمی او ایستاده و با تازه رسیده ها خوش و بش می کند و می پرسد که اگر احتیاجی به کمک دارند، در خدمت است و یکی در میان، بنا بر شخصیت مشتریها، جوک مودبی می گوید و خودش بیش از مشتریها می خندد، خلاصه، انگار همه خوش و خندانند. دخترک به تو سلام می کند و مدیر خودش را معرفی می کند و من خوشحال بطرفش می روم می گویم که چرا آنجا هستم و چه می خواهم، خنده ازلبانِ مدیر فروشگاه محو می شود، با قیافه ای جدی، سرش را تکان می دهد، کمی چانه می زنی و می بینی که صورتش دارد سرخ می شود، سعی می کند با ادب،‌ خشمش را فرو بنشاند، چاره ای نمی بینم جز اینکه فروشگاه را مثل دفعه های پیش ترک بکنم به خوبی می دانم که در کیوسک پشت سرِ دختر خندان، پلیس قوی هیکلی آماده به خدمت ایستاده، باید بروم و چاره ای نو بیندیشم.

اول از بزرگترین فروشگاه شروع می کنی و از دیوار به داخل می روم، می دانم دقیقا جای هر چیز کجاست، چندین ماه تمرین کرده ام، ساعتها و ساعتها هر روز به فروشگاه رفته ای و با دقت، جای تمام وسایل فروشگاه را یاد گرفته ای، کروکی کشیده ام که در کمترین فرصت و با انتخاب کوتاه ترین راه، به چیزهایی که می خواهم دسترسی داشته باشم، برای هر ثانیه ی این چهل وهشت ساعت نقشه کشیده ای، کلی کار است. برای هر کدام فقط می توان پنج هدیه برد و نه بیشتر. من فقط یکی را انتخاب می کنم و تکثیر شدن آنها دیگر وظیفه ی من نیست، تنها سی فروشگاه را انتخاب کرده ایم، از هر فروشگاه پنجاه نوع اسباب بازی و وسایل بر می داریم، سه ساعت، تهیه کردن وسایل و چهل و پنج ساعت پخش.

از ماشینهای کنترل از راه دور چند نوع ماشین آتش نشانی و هلیکوپتر انتخاب می کنم، عروسکهایی که به اندازه ی یک بچه پنج ساله هستند و حرف می زنند و حرفهایی را که می شنوند، با اضافه کردن چند واژه، بازگویی می کنند وعروسکهایی که می توانند داستان بگویند، دوچرخه های بزرگ و کوچک، با چرخ اضافی عقب و بی چرخ عقب، ماشینها و ساختمانهایی که باید نشست و ساخت، لباسهای گرم و شیک، دخترانه و پسرانه برای هر اندازه و سنی، هر بازی کامپیوتری که دلفریبانه به جهان رویا و خیال بکشاندشان، شکلاتها و شیرینی های کِرِمی، گوشتهای خشک گاو و ماهی و مرغ و رونده و خزنده و اجنه با طعمهای مختلف و کفشهای ورزشی با کیفیت های خوب، توپ هایی که چندین سال دوام می آورند، کامپیوترهای کوچک، کتابهای فراوان، کتابهایی که با بخشیدنِ لذت، چشم را به نادیدنی ها و نادانستنیها می گشایند، و هر … من از هر کدام تنها یکی در ارابه ام می گذارم و به هر چندتا که بخواهی تکثیر می شوند، در ارابه نشسته اند، قدشان نه کوتاه و نه بلند، آنها، جادوگران بلندنظر و گشاده دستِ توانایی هستند.

برف می بارد، کاجهای جنگلها و دامنِه ی کوهها، بر جایگاه بومی خود با حوصله ایستاده، و خاطره ی برگهای سوزنی، غرق نقره ی ماهِ پنهان، از شهر و شهرنشینان بیزارند، اما بزیر کاج های مثله شده ی رنگارنگ پراکنده در شهرها و خانه ها، بیشتر پلاستیکهای رنگی ارزان انباشته شده، می توان از این بالا شمرد معدود کاجهایی را که چیزی دندان گیر بزیرشان یافت می شود. بر آسمان پنج قاره باید برانیم، از کشوری به کشوری، از شهری به شهری، از کوچه ای به کوچه ای، همه ی نشانی ها را داریم، آدرسِ بچه هایی که یا فراموش شده اند و یا خود، داشتن -بجز داشتن رویاهایشان- را فراموش کرده اند، نه دودکشِ بخاری دارند، نه بخاری، نه هرگز بابانوئل به شهرشان سر کشیده، بسیاری از این بچه ها هرگز اسم بابانوئل بگوش شان نخورده. اولین خانه، دودکش بخاری که ندارد، هیچی، در ورودی هم ندارد، تنها پرده ای نیمه پاره را باید کنار بزنیم و قیافه ی خواب آلوده ی سه بچه و پدر و مادری را ببینیم. پنج جفت چشم، گیج به ارابه نگاه می کنند، چشمهایشان را با دست می مالند و سپس جعبه ها را لمس می کنند و سر درنمی آرند، پیچیدن هدیه ها در جعبه های کادویی پر نقش و نگار، آنها را به اشتباه می اندازد که انگار یک سری جعبه ی رنگی به خانه ی آنها سرازیر شده، وقت تنگ است و باید راه بیفتیم و هرگز واکنشِ بچه ها را نبینیم. باید به میلیونها خانه سر بزنیم در چهل و هشت ساعت، خانه ها یکی از یکی بدتر، خانه های کارتونی، خانه های حلبی، خانه هایی که در طویله با حیوانات نزارشان یک جا می خوابند و می خورند، خانه هایی که بچه ها بدون پدر یا مادر یا بدونِ هر دو، خانه هایی با بچه های مریض. اما می انگاریم که شادی بچه های ندار با شادی بچه های دارا بسیار متفاوت است، بچه های تهیدست، شادی شان آزاد و یله است و از هر مرزی عبور می کند و غیر وابسته و مستقل است. رنگْ مختصر، اما روشنای شادی شان در میان تیره رنگی تنگدستی شفاف تر می نماید. هر خانه ای را که ترک می کنیم، صدای شاد بچه ای پس از چند لحظه از دور به گوشمان می رسد. سر راه، چه بسا خانه های زیبا می یابیم که بچه های افسرده، غرق در میان اسباب بازی با حسرتی به پنجره و به آسمان نگاه می کنند، اما افسوس، که در این چهل وهشت ساعت، وقتی برای توجه به آنها اختصاص داده نشده.

چهل و هشت ساعت دارد تمام می شود، به همه ی آدرسها سر زده ایم و تنها یک نفر مانده، ته لیست، اسم و نشانی بچه ای است، اما انگار که مرکب خودکار ته کشیده باشد، بزحمت خوانده می شود، هر جا سر می زنیم او را نمی یابیم، داریم برمی گردیم که از دور بر دشت سفیدِ پر از زباله، در حومه ی یکی از شهرها می بینیم، هیکل کوچکی را که دراز کشیده و چند سگ ولگرد، به او کنجکاوانه نزدیک می شوند و او را بو می کنند. پایین می رویم، پسربچه ای در خود چمباته زده، با دستهایش صورتش را پوشانده و میان خواب و بیهوشی، هر از چند گاهی ناله ای می کند، برف، پیراهن نیمه پاره اش را خیس کرده، و موهایش یخ زده اند، تیغِ باد سردی از دشت، برفهای یخ زده را از زمین بلند می کند و موهای پسربچه را پریشان می کند و به برف و یخ تازه ای می نشاند. دستهایش را کنار می زنیم و به صورتش که از سرما کبود شده نگاه می کنیم، دندانهایش به هم ساییده می شوند، تنش سرد است، اما با تکان دادن ما، چشمهایش را باز می کند وبا وحشت نگاهمان می کند، بر کمر و رانها و بازوهای لاغرش، کبودی ضربه هایی دیده می شوند، با تقلا، دستهایش را بالا می آورد و صورتش را دوباره می پوشاند، همان بچه ای است که در ته لیست، اسمش را بی مرکب نوشته اند و به دنبالش می گشتیم، یک دوچرخه و شکلات و لباسهای گرم را از ارابه بیرون می کشی، آخرین بسته است، باید شتاب کرد، چهل و هشت ساعت دارد به سر می آید، وقتی کار تمام شد و رفتیم، احساسی زیبا، برای یک سال ما می پاید، احساسِ رضایت از خود بدلیل رضایت دیگران، چه شبها که پیش از خواب چشمهایمان را می بندیم و فریاد شوق بچه ها را مجسم می کنیم و خود از شوق می لرزیم. باید سریع کار را تمام کرد، گوزنها با بی صبری شاخ به شاخ می شوند، تولیدکنندگان پس از چهل وهشت ساعت کار مداوم، بی صبرانه می خواهند که برگردند و استراحت کنند، شتاب، شتاب! پیکر نیمه جان پسربچه را بلند می کنیم، این یکی را نمی شود گذاشت و رفت، صورت و تنش را تمیز می کنی و لباسها را به تنش می کنم و با زور کمی غذا به او می خورانیم، هدیه ها را کنارش می گذاریم تا وقتی روز شد و آفتاب، جانش بخشید، آنها را باز کند. آماده ی رفتن می شویم، که صدایی آهسته و نامفهوم به گوش می آید، برمی گردم و سرم را نزدیک دهان پسرک می برم و با دقت گوش می کنی، حرفهایش نامفهوم است، اما دستهایش را بزحمت بالا می آورد و به دو طرف باز میکند و انگار که کسی را بغل کرده، بازوانش را می بندد و دیگر رمقی ندارد که بیشتر بگوید یا تکان بخورد، نمی فهمیم، می خواهد که او را در آغوش بگیریم؟ شاید! در آغوشش می کشی و سرش به یک طرف می افتد و جشمهایش باز و خیره به من، انگار که مسخره ام می کنند، با وحشت، تکانش می دهی، نبضش را می گیرم، خبری نیست، خون از گلوی گوزنها به جهش، فواره می زند، ارابه را باد درهم می شکند و هر پاره اش را به جایی در میان زباله ها می افکند، چهل و هشت ساعت تمام شده و ما خشک زده از عواقبِ شوخی بیمزه ی قرنها، شرمسار، بزحمت نفس می کشیم، دیگر پروازی در کار نیست، پرواز اگر اینگونه آسان می بود، آسمان همیشه سرشار از پرنده های مصنوعی رنگارنگ بود و ایکاروس برای پرواز بسوی خورشید، جانش را به بها نمی داد، ما مانده ایم ماندگار در سرزمینِ رنجهای پنهان و پیدای بی پایان!

آتلانتا، بیست و سوم دسامبر،2020

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

%d bloggers like this: