مارس 122017
 

<جوزف بروکاک، Joseph Bruchac شاعر سرخپوست>

از سرازیری نیمه راه کوه
رودخانه ای سر بر می آرد
پدرم آنرا به من نشان داده بود
در رویایی یافته بودش
و ساحل آن
روانِ فرسوده ی یک سرخپوست پیر را
چون مِه ای نازک
به خود کشانده بود
هنگامیکه من پیر شدم
هنگامیکه گردش خونم،
چون گردش رودخانه ی غمگین هودسن، سنگین از زباله های تمدن،
در رگهایم چرخید
باید به دیدارِ آن آخرین رود بروم،
در بستر شنی اش که سنگریزه ها،
چون استخوانهای زیبای جانوران باستانی
فرش شده اند،
در میان ریزه موجهای شفافش به بازی
بازوانم را در آبهای شیرین باز کنم
و چون آخرین برفی که ذوب می شود
در برکه ی مرغابیها فرو روم
روزی از روزهای پایانی آوریل.

برگردان: مرضیه شاه بزاز

 Posted by at 12:32 ب.ظ

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>