آوریل 082018
 

 بر بامی کاه گلی
آنجا که ژنده پوشان مست رختخوابی افکنده اند
افراشته پرچمی  
گاه در اهتزازی سیاه، گاه سفید و به گاه سرخ
چوبه اش، صلیبی عتیق.
بیگانه با بادهای فصلی آشفته،
تا که قرقره از غلتک اهتزاز باز میایستاد
یا که باد صبا را نفس تنگ می گشت
بی امید رستاخیزی، مادرانِ دلتنگ
پیش پایش، شب را به سپیده پیوند میزدند          
و تا شبی دیگر، چشمِ خیس به دوردستها           
و گاه ، تلخْ نگاهی
که جهان خالی است.
 
افراشته پرچمی
بر کرانه ی راحت، دمی سایه نمی آسود    
در سماجتِ‌ آفتاب بر پنجره ای بسته
در روزهای پر مه و باران، در غبارِخیابان
در کشمکشِ  نان   
در هجوم ابتذال
وقتیکه بر جدول خیابان،
ناگهان میان بازیِ لی لی
دخترکی را پای فلج می گشت
در پگاهِ تابناک اندیشه ای
در گریز از هیاهوی عافیت طلبان، ازپنبه پهلوانها
در تنه خوردنها  و گاری لبو فروش
در قهوه خانه های تنباکو و دیزی، درچهارراه ها
هنگامیکه از گِل خیابان، پای از رفتنباز می ایستاد
سنگری می گشت و پناهگاهی
نیز پدران
که گِردهای باورشان بر گنبد چرخان، آهمی گشت
بدان پناهی می جستند
 
افراشته پرچمی
و قرن غرقه در آوار                 
پیامبرانِ دروغ، لال
خدای نامیرا می میرد              
جوانمردگان بر می خیزند
و صفحه ی جغرافیای خود را، دگر می کندزمین
و بام فرو ریخته ی من که فردا چاله میگردد
که فردا چاله می گردد
و من
از خانه ای به خانه ای
از بامی به بامی
و تپه ای به تپه ای
نه بر کرانه ی سرآبی،‌  نه برباروی بلند بندی،
نه فراسوی این فلات کهنه، هرگز ….
شاید بر پونه زاری وحشی
که ساقِ نازک هر پونه ی جوان
گذرِ هزار ارابه ی جنگی را تاب می آرد  
شاید بر بامی
فراسوی چشم انداز تنگِ دوران
شاید
میان دو سطر نانوشته ی کتابی.
که این باد عصیانگر
بر خرمنی از آتش اینبار
می کشد نفس
و وقت تنگ است
و من نیز تبدارم.
 
آتلانتا، ۲۶ ژانویه ۲۰۱۸
divanpress.com