ژانویه 042017
 

آی چشمهای ماتْ بر افقِ دیوارها،
بنگرید
گونه ها، از رازی افروخته
از آفتابِ آسمانی باز،
مردمکهایش زبانه می کشند
چه آسان می خندد
بگمانم درخلوتِ کوه
گلی بوییده، دیداری کرده، لبی بوسیده
آی وسوسه های پر شور، به آتش کشید
ورنه زمستانِ تن را هیچ آتشی گرم نمی کند
بنگرید
چه سبکبال می آید
دامن ابر صد پاره
نیِ زبان گشوده
خون، یخ شکسته
ماهیِ تمنا بر دیوارِه ی رگ دم می کوبد
آی معدنهای عشق
چشمه بجوشید
دل افسردگان را تیمار کنید
بنگرید، پیروزمندانه می آید
نمی دانم از کدام اوج
دامنی پر از نرگس چیده
آه . . . .
صخره ای در ژرفا می لرزد
و حسی ناشناخته
از دیدارش
سینه را از آرزویی دیرینه
با درد می آمیزد.

آتلانتا اکتبر ۲۰۱۶

 Posted by at 8:17 ب.ظ