سپتامبر 072016
 

 

می خواستم

در سِحر باغِ به شب خفته

زنبورکی باشم

بی بندِ یار و تیمارها

با دو بال نازکِ پرچشم، بی پروا

از  شاخساری به شاخی

نیش در شهد همه ی گلها  در آمیزم

می خواستم

با هر پرچم،

بی سوگند

تنها یکبار نرد عشق  ببازم

و بی وعده ی سر باختن،

گَرده اش نیز نیفشانم

می خواستم

بی خیالِ وفا

بر کلاله ی خیال هر گل که دلم خواست بنشینم

می خواستم

نه سنگین چون جانِ ملکه ای

در قصر هزار اتاقِ محتاط و چسبناک،

زنگار بسته در زنجیرِِ رعیت و پیمان

نه . . . .

می خواستم شبی

سبکبار و بی کندو

پر و بال از حریر مهتاب برگیرم

و بر کلاله ی سردِ دخترک ماه

دو قطره از مِهرِ زمینِ گرم بیفشانم

و در چشم اندازِ مردمکهای غمگینش

دشت یخزده ی مهتاب را

ملتهب و سیال، پر تب و تاب بتابانم

تا جان آن تبعیدی ساکت و غمگین

با جان برکه و باد یکی شود، به رقص درآید

و تا آفتاب فردا، بر اسب قیرگون شب بتازد

و عاقبت به خانه رسد

آه . . . .

شادی جدا مانده از باغ

بر برکه ی شب به قهقهه درآ

تا مرغان خفته ی آواز را

بال و پر از زنجیرِ بگشایی

و میوه های پنهان  باغ را

از ریشه بر شاخه بنشانی

پیش از آنکه توفان ریشه ها را از هم دَرَد

می خواستم

از گلابِ همه ی گلزارها سیرآب

شهدی بیآفرینم بر سفره ی هستی در پیاله ای

و پیاله در دستی

می خواستم

نیشی زنم به آن دست

تا که دلش بلرزد

بر خاک ریزد شهدم،

با هیچ شود یکسان.

آتلانتا، ژوئیه ۲۰۱۶

 

 Posted by at 4:47 ب.ظ