اکتبر 092015
 

 

آه . . . .

اگر از این سفر باز نگردم

درخت انجیر را که آب خواهد داد

انجیرها اگر بپلاسند

خانه بر باد خواهد رفت

شب اگر بر ایوان

عطر مرموز تاریکی را

بو نکنم

کی می داند فردا در باغچه چه باید کاشت

پیچکهای همسایه

اگر من نباشم

بر ریشه ی هر چه گلدان و بید است می پیچند

ابتذالی رونده باغ را می بلعد.

هر چند

چراغِ تردید، مردمکهایم را می سوزاند

و بر پایه ی کوه

برف یخزده را از لبانم

چون شوخی زننده ای

با تلخ خندی می پوشانم

اما هنوز پژواک فتحِ قله در من می پیچد

و بر گلدان ایوان

قطره های  آویخته  بر پنجره ی خاطره

فرو می ریزند

و نوک برگهای کاکتوس سرخ می شوند

اما

گلی که از خاطره بروید

ای یار

چه بار می آرد؟

آه . . . .

اگر باز نگردم

پلکهای سنگین شادی را

کی باز می کند

و موهای ژٰولیده اش را

کی می بافد

تا در گردشِ خیابانی سوت و کور

از چرخشِ چرخ

رهگذران سر برگردانند

و نگاه ها بدرخشند

و او با لبان  لَختش

بسختی نجوا کند

آری آری، من هنوز هستم.

خسته بر یخ بوته های این شب

کدام مسافرِ از چادر گرم به در آید

کوزه ای در دست،

بر فراز دره های گودِ تهمت و ترس

بلرزد،‌ اما بپرد

و از ستیغ هر رشته

با چنگ و ناخن

قطره قطره مهتاب گرد آرد

تا چشم انداز شبگرد کور را

در روشنای مهتاب بیفروزد.

خیره در مردمکهای ناچار،

کی این اصل بنیادی ریاضی را در هم فرو ریزد

“که یک با یک برابر نیست”

ای یار

اگر از این سفر من باز نگردم

تو افسوس ات را

سر بر شانه  ی کی می گریی

.

در گلدان شب

فردا را می کارند

و تو ای یار

شانه ی دگری می یابی

و شادی

گاه بر شاخه ی بیدی،

به تماشای باغ می نشیند

اما هنگامی که  تابستان

در لذتی رخوتناک

عرق می ریزد

و چشمهایش را می بندد

تا  با هُرم داغی بر شاخه ی  انجیر

دراز بکشد و تنش را با عرق برگها خیس کند

از نفس نفس که بیفتد

ای یار

بر نوک شاخه ی سبز که بنگری

از نگاهِ من

انجیری روییده است

مرا از شاخه  رها کن

و با نفسی بلند

به خشکترین گوشه ی باغ،

که آنگاه کهکشانی از من دور،

پرتاب کن

شاید

سبزه ای را که در گلوی خاک گیر کرده است

برویانم.

سپتامبر ۲۰۱۵، آتلانتا

 Posted by at 3:08 ب.ظ