آگوست 062015
 

 

تا که مژه بر مژه می آسایم

هراسِ دیدارت می آید باز به دیدارم

و پرش بیصدایی جان می گیرد

و بر پلکهایم می نشیند

ساکت تر از بارش برف در نیمه شب

هر چه صوت را بزیر خود  خفه می کند

و آنگاه صدای گریه ی کودکی می پیچد

که در سیاهی شرجی باغ

هر چند که دیوانه وار دوستش می داشتم

به تیغش کشیدم، به دارش آویختم

و  از دستهایم فواره ی ارغوان سرریز شد

من بنیاد رنگها را نمی فهمیدم

نمی دانستم که

سیاهیِ باغ، تراکمِ سبزی است

و فواره ی ارغوان، سرخی چرکینی است

که شیادان تقدیس می کنند

نمی دانستم

که من باغبان باغم

که خود را خدای توفان می پنداشتم،

ویران می کردم تا بیافرینم

و بازیگوشی پر نشاط کودک

بر پنجه و پای توفان می پیچید

چون تیغ بر گردنش نهادم

نه آیه ای نازل شد و نه فرشته ای ظاهر

و بر صخره ی پوشیده از کاه

خون فواره زد

و باغ خشکید

و نقش تیغی بر دستهایم خالکوبی شد

و من درمعبدِ توفان رستگار شدم

.

تا از هراسِ دیدارت رها شوم

با پای خود بدیدارت می آیم

گردن افراشته

دامن سفیدم،

چون بادبانِ قایقی نیمی اش بزیر آب

در مه می لرزد

و شبقِ موهایم را

در کُرکهای سفید قویی می بافم

تا روزِ تنهایی را در شب گره بزنم

و به پایانش رسانم

که در این سفر، همسفری نیست

.

با پای خود به بدیدارت می آیم

و  قایق به دریای قیرگون ناشناخته می اندازم

و مژه بر مژه می آسایم

خدا کند ملوانان غرقه شده ی این دریا

به خونخواهی

آوازغمگینِ اسمعیل مقتول را سر ندهند.

آتلانتا ۳۱ جولای ۲۰۱۵

 

 Posted by at 6:05 ب.ظ