ژانویه 052015
 

به تماشای رودخانه می روم

بر ساحلی که دست در دست

آواز مرغابیان هر غروب

ما را  باز شگفتزده می کرد

بر ساحلی که ماهیان سر از آب بدر می آوردند

تا عطر دلدادگی در ریه فرو برند

و ره توشه ی سفر کنند

آنجا که نگاهمان هر غروب،

سرکش،

همراهِ رفیقِ پریشان مویش، باد

به هر گیسویی می پیچید

و به هر روزنی سر می کشید

و به نیمه شب، خیره بر کوهپایه ی روبرو

از پای می افتاد

و قایقرانِ تنها

اندکی نزدیکتر ازغروبِ پیش

بر ساحلی که باد همواره موافقِ بادبانهایش،

از دور برایمان دست تکان می داد

آنگاه تو در هراس

از سنگ ریزه های کف رود می گفتی

و اندک اندک ریزموج ها رنگ می باختند

و شیب پرتگاهِ زیر پایمان

تندتر می گشت

به تماشای رودخانه می روم

مشتم را باز می کنم

می گویم

این سنگِ سنگین نیز بر رود خواهد رفت

پنج گام دونده اینبار بر آب خواهد زد

شرط می بندی؟

سرم را می چرخانم تا خنده ات را ببینم

و

نگاهم بر خالیِ خاکستری غروب می کند.

۱/۱/۱۵، آتلانتا

 Posted by at 10:11 ب.ظ