فوریه 052014
 

پدران هیمه گرد آوردند، مادران گهواره بر افراشتند و کودکان با مردمکهای گشاد به دریا نگریستند.  مرا که نه پدر بودم و نه مادر و نه پدری به فرزندی دست بر سر کشیده بود، به حاشیه پرتاب کردند تا از دور به آنها بنگرم.  ما شب به آنجا رسیده بودیم و چون توقف کوتاه بود، چادر برنیفراشته، بزیر آسمان کم ستاره اتراق کردیم، نه زیراندازی نرم، و نه رواندازی گرم.  باد از افقهای دور در موج می پیچید و بزیر جامه مان می وزید.  چون دریافتیم که نه دریا را توان مهار و نه باد را توان ایست داریم، دل به خدایان سپردیم.

 

از چوب پاره های کوچک و پوک، آتشی بی رمق، پردود می سوخت و خمارمان می کرد، کودکانِ مشتاقِ پرهیاهو به شعله ها دست کشیده و سپس نومید و سرد و ساکت به آغوش مادران می گریختند.  مادران تن چمبره کرده تا نوزادانشان را از گزند موجِ بد چشم و سرمای بادِ بدکاره مصون بدارند.  ما که تلوتلو خوران آنهمه راه سپرده بودیم،‌ به دور آتش، از آن سیاهی که پشت سر گذاشته و به در آمده بودیم، یادی در خاطر نداشتیم، پس سخن را به بیهوده گویی ها کشاندیم.

 

از کلوخها، من بستری پرداختم و چشم براه خواب، با ستارگان بیگانه به سخن نشستم. اندکی نگذشت که موجی از دریا به ساحل خیز برداشت و سراپای خیسمان کرد، موجی دیگر در راه.  هراسناک پدران گرد آمدند و به مشورت پرداختند، منکه حرامزاده بودم و بدور از آنها، دیدم که به چالش فریاد می کشند و عاقبت به ناچاری، دست موافقت دادند.  آنگاه مردی، سر افکنده، در میان به خوابرفته گان، به بستر زنی نزدیک شد، دستهایش را به نرمای پیکر زن فشرد و او را پس راند، زن فریادکنان، موی کنان، و مَرد، کودکی بر بازو، به سوی دریا و موج راه افتاد.  دیگر زنان، کودکان خویش در آغوش فشردند. و آنکه لقب مادری از او به تاراج رفته بود بر خاک می غلتید و کلوخ بر سر می زد.  من نگاهم به کودک،‌ بر خود می لرزیدم، اما آنها رو به دریا، به هزار، بازو به بازو سپرده بودند و اینک به رگهای گردن قوی.   دریا که طعم قربانی بدندانش خوش آمده بود، خیزآبی پسِ خیزآبی بروی درماندگان ساحل می فرستاد.

 

چون نوزادان از گرسنگی گریستند،  مادران، خود طعام نخورده،  چشمه ی شیرشان خشکیده، دبه ها بر سر، بسوی تنگنای جنگل دویدند، در میان درختان خشک و بی برگ، پیکره ای بلندتر از خدایان، با دو پستان آویخته، برکه ای از شیر خود دوشیده، به مادران دبه ای پُر می داد با عهدی که چون نوزادان براه افتند و به سخن در آیند، به پرستش او گردن نهند.  کودکان سیر شدند و خوابیدند، بی خبر از  فردایشان.  مادران به پرستش پیکره ی مقدس سر به سجده گذاشتند.  دست بر دست از خشم کوبیدم.

 

و من نیز بی خبر از دیروز و فردای، صدای پای شتابان لحظه ها را می شنیدم که بر سکوی شب می دوید و کودکان را از مادران جدا می کرد و خود در تاریکیِ ساحل به دریا می زد و گم می شد.  به تماشای کودکان بودم که پیش چشمم قد می کشیدند، که صدایی دیگر مرا از خواب و بیداری به خود آورد.  مردی را دیدم با ردا، دزدانه در میان به خوابرفته گان می رفت و به هر کس  که می رسید، می نشست، سرش را می بویید و هر از چند گاهی بازویش را با شدت پایین می آورد. و مردی دیگر را دیدم، بدنبال رداپوش با لبخندی  و گاه به اشاره ی دستیِ از ردا بدر آمده، می نشست و سری را میان دستهایش می گرفت.  من که اینچنین دیدم سر در بستر کلوخها فرو بردم.

 

کم کم سپیده -مهمان نا شناخته- داشت می دمید، کودکان با دل پیچه، هر آنچه را که خورده بودند بالا می آوردند، ما به جنگل دویده، به برکه و خدایش نظر کردیم، از آنچه یافتیم، مادران گریستند، پدران خشمناک، که برکه مالامال از لجن و خدای شیرده، مجسمه ی مخوفی بود، پیکره اش، خانه ی کرمهای هزارگانه. به دریا روی آوردیم که مددی کند و انتقام گیرد، با آن خیزآبهای بلند، برکه و برکه دار بشوید.  آه از نهادمان درآمد که دریا را جویباری یافتیم نیمه خشکیده که از تشنگی سر به کلوخ و فسیل می کوبید تا قطره هایش را پراکنده و تصوری از پُرآبی خود در شبزیان بیانگیزد.  کودک قربانی دمر در جوی نیمه خشک مرده بود.

 

هنوز سپیده برندمیده، ما به سیاهی دیگری در غلتیدیم.  آنچه در این نقش می بینید نیز خودْ فریبی است، نه ماه بود و نه برگی بر درخت و نه تن پوشی ما را.             

 

نیویورک، نوامبر ۲۰۱۳

 Posted by at 9:14 ب.ظ