ژانویه 082013
 

حتی خزه ای

بر خشکستان تنهایی من

از بارش گشاده دست واژه

نمی رویید

اما در آتشکده ی خاموش

خنده هایت آتش تمنا را می افروخت

هرچند که ققنوسی جان نمی گرفت و بال نمی گشود

دل و دیده تسلیم

شبی، برف از کلاه زدودم

و پاورچین آنچنان گام برداشتم

که مبادا بوته زار سر سبز ابریشم را

به گِل و خون بیآلایم

باز آمده بودم، خسته

تا چهره از جهان پنهان،

سر بر سینه ی تو، در جهان کوچکت بیآسایم

که از دیوارهای امان،

فریاد و برفِ خیابان را به اندرون راهی نبود

در آغوشت، زورقم  آرام می راند

نه بادی مخالف، نه موجی سر سخت

نگاه تو نگران بر چکه های آب از کلاه خیس من

من از بوران باز گشته بودم

و گرمایی دلپذیر

مرا به زنجیرِ اتاقی می کشید که

نادیده می توان گفت

دستی شکننده با وسواس

هر آنچه که خدایان را خوشنود

بر جای خود چیده

اما چیزی فراموش شده بود،

از آواز و آذرخش

که هذیان های پراکنده را

سرودی،

نگاه را با سماجت به میهمانی

ژرفنا،

و تسخیر بوران و دریا را

فرمان می داد

شبی که در دستهای شکننده پیر می شدم

کاساندرا با لبان مرتعش باد از پیش سخن می گفت

بوران در خیابان بیداد می کرد

نه بر خاک خزه ای، نه پرواز ققنوسی

با خیزابی که بار دگر

بیتاب جان می گرفت در من

چگونه، چگونه می توانستم به شعله ی لرزان شمعی پناه برم

که هراسناک

با یک آه دود می شد؟

* Cassandra

آتلانتا دسامبر ۲۰۱۲

 Posted by at 2:39 ب.ظ