Aug 262016
 

 

بر آسمان من

هر لحظه شهابی می رسد از راه

سر بگوشش چیزی می گوید، خود شعله می گیرد و می سوزد

و من هر بار

چون بار اول،

از جانی شعله ور بر خود می لرزم

آنگاه. . . .

“شب” که خانه ی آسمان منست

در انگاشت خود، سر تکان می دهد

بادبان سودای مرا آنسوی و اینسوی  می راند

و من حیران، به قعر آسمان خود فرو رفته

از ستارگان صد سال خاموش و هنوز روشن

می پرسم

هنگامیکه رهگذران

با بهتی سرد

شهابی را که در خود می سوزد، دمی به تماشا می ایستند

و آنگاه

سر بزیر می افکنند و راه خود  پیش می گیرند

آیا می ارزد

در دهلیز کهکشان با شتابی خود را سوزاندن؟

. . . .

بر دشت پهناور صد هزار سوخته

اسبِ عقل را دیوانه کرده ست، عشق

لگامش در دست، مستانه می تازد.

آتلانتا، ۲۹ ژوئن ۲۰۱۶

divanpress.com

 Posted by at 9:40 PM

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

%d bloggers like this: