آگوست 152014
 

 

هر سپیده  که از دریا، غمگین

قوی سفید بر می آید

و گستره ی بال بر کرانه ی سوگوار

می گشاید

باز “سرخی” جان می گیرد

من َپری خونین  در دست، از کرانی تا کرانی

می دوم، در نگاه هر رهگذر چشم می دوزم،

فریاد بیصدای پرسشی بر لب.

در کنار ماهیگیران، صیدشان کودکان خود، می نشینم، سخت می گریم

در کنارِ

سندباِدِ خسته از هفت دریای تیره ی اندوه

می نشینم

محو دریایی غمگین تر،

زبانش لال،‌

لب به دندان می گزد، چیزی نمی گوید

و در دوردستها، پیامبری

تا که شرم سرخ خون را بپوشاند،

ره بر نگاه می بندد

و به یاوه، ورد  آشتی و عشق می خواند،

از او می گریزم

و می گریزم از پلیکانها ی بی خیالِ سر در گمِِ هر چه بادا باد

و بر برجِ فانوس خامش دریا

چراغی از پری خونین در دست،

در تلاشی تا از تنگه ی مرزهای مغشوش

کشتی سرگردانِ را

به ساحلِ فریادِ انسان باز گردانم،

در جام مِهر،

نفرتی هفتاد ساله می نوشم.

 

ژوئیه ۲۰۱۴

 Posted by at 9:42 ب.ظ

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>