مارس 262017
 

پیش از پایانِ سفر

بار و بنه بستیم
در مالروهای پیچ در پیچ
فصل قشلاق،
از سینه ی سفیدِ برف نوشیدیم
نسل اول خاک بودیم
و می شتافتیم، هلالِ ماه بر دوشمان
تا در آسمان به یخ ننشیند
تا آبتنی چشمه ی گرم مهتاب
هیس شب را با خنده ی دخترانِ ایل در آمیزد
ما نسل اول خاک بودیم، بازیچه ی سرما
و برفرازِ کَپَرِمان
ارابه ای گذر نمی کرد
تا در خجستگی تولدی
معجزه ی پلاستیک و بازی از آسمان ببارد
که دختران برهنه پای قبیله ی ما
چندان بی فر و شکوه بودند که چشم هیز خدا را نمی گرفتند
تا بپاس دُردانه اش
کَپَرِ بی باممان را چراغانی کنیم،
وقتیکه چراغی نبود.
آی زمستان بی چشم و روی
بر سرزمین سیمانی سختدلان خانه کن.
پس او را بی رمق،
در شکاف صخره ای بلند بر زمین گذاشتند با کاسه ای آب
در نگاهش، خواهشی،
لبهایش بر هم دوخته ماند.
ما نسل اول خاک بودیم
و بازگشتمان را به آن چندان دشوار نمی یافتیم تا بیدادی را فریاد زنیم
هرچند که کرکسان پر شتاب!
گفته بود اگر بر قفا بنگرید سنگ می شوید
و من هنوز در صعود پر اندوهم ، سر برمی گردانم
و چشمهای خیسم را با دستهای کوچکم می مالم
هنوز غارهای پر از استخوان، کابوسهایم را غلظت می بخشند
ای لوط مقدس
اینجا سرزمینِ نازکدلانِ ناچار است.

ماه را رام ، بر آن اتراق کردیم
کنده از دامن خاک
باز فصل قشلاق رسید
و بی رمق، بر صندلی چرخدار
او را به غربتی سپردند
دیگر از کاسه، کسی آب نمی خورد
لبهایش بر هم دوخته ماند
اینبار در خواهشِ نگاهش، بارشِ اشکی
نه بر میزِ شام، آشنایی، نه دست و دلِ گرمی
ما مرگ را پیش از آنکه اتفاق بیفتد
بر صحنه تمرین می کنیم
اوجش، تنهایی.

آتلانتا، نوامبر ۲۰۱۶
divanpress.com
-در هنگام ییلاق و قشلاق سالخوردگان را که توان سفر نداشتند در غاری جای می گذاشتند.
-climax

 Posted by at 11:07 ق.ظ

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>