ژانویه 142010
 

 ناگهان


برای سهراب اعرابی


ناگهان رقص

سرخ و نارنجی ؛ زرد

ناگهان پاییِزِ

پر آشوب شوخ طبع مست

در زمستان اندرون من

ارغوان میبارد

ناگهان رویا ی چشم اندازی سبز

ابر بی باری میگرید

موجی بر سینه ی کشتزار میجوشد

در سر انگشتان بیکران دشت

گندم می روید

خوشه درخوشه

دشتبانی از سر

بازی

بوسه میگیرد از

چین چین دامن ها

عطر نان از کومه میآید

خنده ای دارد

عبور ناموزون فصل

یخ افسرده ی باغ را

عطر بوسه ای بشکست

های های برسقوط این زمستان سرد و نحس

ناگهان درویشان امید

در سماعی تند می رقصند

پنجه ام بر چنگ

گرم می نوازم من

های های هوی هوی

بر یخ بندان این فصل منگ

ناگهان بر مرداب سینه ی تاریک

نیلوفری وحشی و شاداب

میروید

طوطیان سبز

به دیدارش می آ یند

ناگهان مرگ اندیشان

دار بستی

بر عشق میبندند

عشق افسونی است رویین تن

بر دار کس و ناکس نمیگنجد

بند پاره کرده؛ جامه دریده

مجنون بر تن کوه و شهر و دشت می پیچد

ناگهان ریسمان انتظار

رشته در رشته

ناگهان بهمن

دانه های پر آب برف

رقص کودکان عصیان

بر البرز و کویر و دشت

هفت انگشت بر چنگ

بوسه ها آرمیده بر لب

درخم پر تپش ره

کوچ و تازیانه و مرگ

خانه ی بوسه میگردند

ناگهان دستگاه پرساز و سوز شور

می نوازد

در رگ تاریخ

اگر در لرزش دست این و آن

گه و بیگاه

شعله ای نیمسوز

اما

بنواز ای مطرب بی خیال و غم

ما را سر بسر در این آتش کش

که این چندین هزار هزار رستم

در جامه ی سهراب جانانه میجنگند.

با اجازه ی سیاووش کسرایی

مرضیه شاه بزاز جون ۲۰۰۹

 Posted by at 1:34 ب.ظ

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: