دسامبر 012017
 

صدای ساز و خنده ی سوار نیآمد

و سمضربه ی اسب، خاموش

آه . . . .

چه منظری غریب

دفترِ سفید فردا

و برگریزان بید به بهاران

شگفتا

پس اینهمه پرنده بر کدام خانه آشیانه کنند؟

چه منظری غریب

وزش غروبی نابهنگام، شیار زخمی بر دریا.

از رقص خونینِ آتش بر آب

از گذر سردِ باد

از التهابِ سرکشِ خیزابی که ترا ربود

شگفتا

ساحلی برپاست

تا ملاحان گمگشته

بدان پناهی جویند.

اینک که دست، لرزان، و فانوس شکسته را

شعله خاموش است

بیا دست بگشا

و مهتاب آرزو

بر دریا بیفروز

که امشب دریادلان دلتنگند

آه . . . .

چه بی تاب و پر شتاب!

چه بیدرنگ

سواران

افسار اسبِ تازه پای از درِ این مهمانسرای گشودند

چه بیدرنگ

پای بر رکاب، گریختند

می دانم،

دست و گوش و چشم بیراهه می روند

اما در بهاری اینچنین دوگانه

آن آتشی که افروختی

در مجمرِ دل

سال سال زبانه می کشد.

آتلانتا-آوریل ۲۰۱۷

 Posted by at 11:14 ق.ظ

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>