دسامبر 162012
 

بیا و ببین

دلدادگی . . . .

خانه ای را که ساخته بودم

بدست خود خراب می کنم

به هر خشت که بر می کنم

دلم را

با تردید و افسوس

ز بندی رها می کنم

انگار که پلکهای بسته ام

با هر نفس

به روشنای فردایی خجسته باز می شوند

بیا و ببین

که از گرد و غبار این ویرانی

چشمم از هر چه خوب و بد، پر از نگاه می شود

نگو منگ و خام بودم،

که در درد بی خویش باوری

دستهایم را به سودایی زنجیر

وآنچه را که خود از آن سرشار

در این خانه ی خالی، در دستهای تهی او می جستم

و آنهمه سال

پرده ی پنجره ام، نقشی دروغین از تو

دلدادگی . . . .

هر چه را که از آن سوی بسویم

به فریب و یأس می آمیخت

نگو خانه ام شبستان خفاش و مرگ بود

بیا و ببین

که بر خرابه ی این شبستان چه یافته ام

دلدادگی . . . .

در این گذار بیگاه و دشوار

که هر گام هزار گام می نماید

از دوری راه نهراسیدم، پس از آنهمه چه باید کرد،

دست انگیزه  به کمر، برخاستم

بیا و بنگر

این بار خانه ام را

رو به مردم و فردا، بر شانه ی تو

وه که چه استوار ساخته ام.

۲۸ نوامبر ۲۰۱۲

آتلانتا

 Posted by at 2:04 ب.ظ

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: