مارس 022010
 

بنام کهکــشان

چشمهایت که از عمیق ترین شب رنگ گرفته‌اند

باید در گذر ماه و سال

لبخند می نشاندند

افق در افق

یا شبنمی می شدند

بر علفهای تیرهْ سبز

تابستان پشت تابستان

نه آنکه در دم گذرای یخ بندان

دری را بکوبند

و ناگشوده

بگذرند

مرگ پر شتاب

بر صندلی قاضی

بیقرار است

زمان چون و چرا نمانده است

پیش از اینکه به دنیا بیایی

حکم صادر شده بود

و در خلسه‌ی خاک سرد

پیام مرگ را

بلند بلند بر کهکشان میخواند:

که فرمان غروب است ستارگان را

و گواهی دهید که زین پس

چشم جهان کور است

مادران می لرزند

عهد می کنند

که جنین هایشان را نود سال

پنهان کنند

زهدان در زهدان

و کودکان یکباره بالغ می شوند

که سخن در نگاه تو میپیچد

بسمه کهکشان

که زنده است و نامیرا

باد در گلوگاه سحر خفه می شود

بی حفره‌یی بر جان، بی حفره‌یی در تن

در بُهت سپیده

بر تو نامی دیگر مینهند

و نگاهت که در «آخرین نگاه» گره می خورد

جاودانه

در بستر ستارگان خانه می کند

آتلانتا، ژانویه ۲۰۱۰

 Posted by at 11:17 ق.ظ

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: