نوامبر 272016
 

بر مژگان تو باز امشب

فرزانه ای

آتشِ همهمه افروخته است

تا دلِ شب  اگر این آتش بپاید،              

حلقه از حلقه ی زنجیر پاره  خواهد شد

دُردانهٔ  از بند جسته!  خوش آمدی

مردمکهای دلدادگان

بر سینه ریز الماست

یکپارچه

چه زیبا می درخشند

خوش آمدی

که این بزم

با ضربِ هیچ ساعتی به پایان نمی رسد

برقص!

چرخی بر پاشنه  بزن تا از دامن فاخرت

آسمان خشک را  بارانِ بابونه لبریز کند    

چندان پای کوب

تا تالارِ عبوسِ                                  

پایه اش فرو ریزد

اما

ازعطر  وحشی چال گلوگاهت سخن مگو              

که از جفتگیری گستاخِ آهوان بر چمنزار ممنوع سر در نمی آرند

از اسرار پریانِ  اروند رودت به کس مگو          

که ماهیان سیاه کوچک

چگونه کوسه های سرخ شدند

از شدن های پیچیده سر در نمی آرند

امشب که بر مدارِ هموارت، شیفتگی اسبان می تازد               

و کالسکه ران  خود شده ای

آسمان حسود را بپا!

رختخواب دخترانِ کودنش را در راه شیری پهن کرده       

عزم  آن دارد که در آینه ی شمشیر و اوهام

جامه ات پاره کند

و به بردگی دخترانِ کودنش

باز باره ترا،

ای زمین دلربا

به قعرِ چاهی در آسمان افکند.

…..

آتلانتا، سپتامبر ۲۰۱۶

 

 

 Posted by at 10:11 ب.ظ

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>