ژانویه 072014
 

اکنون که مرا از سرزمین اختگان برون کشانده ای

اکنون که مرا از ریشه گاه بدر آورده،

در گلدان خود کاشته ای

اکنون که از ریشه های خزه بسته ی اندرون من

ماهیِ سرخ دلتنگ را

در کبودِ بی انتها رها کرده ای

اسبی سرکش از آن دریا می نوشد

و من یالْ پریشان در باد

با چهار ساقِ آهنین،

در پرواز بر فراز مردابِ به گِل نشسته

و بیشه های پوشیده از خار،

دریا را به دشت پیوند می دهم

به پیش می تازم و راه می جویم

اکنون که سواره، پای بر مهمیز،

بر زمین می رانم

و کمانِ آسمان را که بر دوشِ لاغر من نهاده ای

از شانه ای به شانه ای می لغزانم

تا به خانه اش رِسانم

اکنون که  دو هاله ی اندوه،

در دو خورشیدِ چشمانم کاشته ای

و در گِردبادِ دلدادگی مرا چون کاه می چرخانی

بگو . . . ،

بگو . . . !

این صدای کیست

که از سرزمین اختگان تا چرخشِ گِردباد

مرا بخود می خواند

و اینگونه پریشانم می کند

فراتر از دلدادگی چیست؟

این  سایه ی سردِ تپیده در مِه

شعله ها از نفسش خاموش

گاه چابک، گاه لنگان

این کیست . . .

که مدام ما را از آنسوی صدا می زند

به نجوایی،

رساتر از هر فریاد!

آتلانتا چهارم ژانویه ۲۰۱۴

 Posted by at 7:21 ب.ظ

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: