اکتبر 132013
 

نه سرخی  ماندگار بر جاده

نه اجساد قربانیان

نه خاطره ی زیبای دیشب

نه هراس نامده ها،

نه وسوسه ی هتلِ رقصهای شاد و شامهای گرم

ما را از رفتن باز نمی دارند

می رانیم و می رانیم

و دمی به پرسش،

از راه نمی مانیم

آفتاب، گستاخ،

چشمانمان را می زند

و خیزآبها به افسانه در جاده

و جاده ی عریان،

در یقین

یکه  می نماید

ما آنچنان دوررفته ایم، در خود فرو رفته ایم،

که دیگر نشانی نمی جوییم

فردا که  ره به دریا نبرده، این جاده بسر آید

و این آفتاب و آن ابر، ناپیدا

فردا که تو بیایی

و از ما تنها قصه ای مانده باشد،

جای پایی بر جاده،

و یادگاری شاید

چون به تماشای رود بنشستی

مرا  آوازی ده

تا سر از سبزه و سنگ برآرم

و در کنارت

با ترازوی تو

در برابر آنهمه جاده های نا رفته

-که به رقص ناشیانه ی نگاه

به طیفِ رنگ و بود در نیامدند-

دادگرانه این راه رفته را بسنجیم،

بی آنکه از یاد بَرِیم

که در«لحظه »

چشمها، نزدیک بین

و جاده بزیر گامها

یگانه

و کفه ی ترازو در پنداشت،

همواره سنگین،

خوش به کام ما.

اوت ۲۰۱۳ آتلانتا

 Posted by at 4:21 ب.ظ

  2 Responses to “آنچه را که ندیدیم”

  1. مهربانو شاه بزازهمیشه گرامی باسلام![گل]

    هماره لحظه هایت راشمیم و شبنم و عید بادا…[لبخند]

    عذرتاخیردارم!

    وعلت تنها گرفتاری مشغله بودوبس!

    یک دریا شعر نوشیدم شاعر…

    سپاس…

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: