تـــازه‌ها

چکیده

یک روز برفی بلند

از اینجا که گرمی خونِ ملتهبِ زمین با سردی برفهای آسمان همیشه در کشاکش است، چهار رود به چهار سوی جهان روان می شوند، اینجا باغ عدن است. و خانه ی ما درست در نقطه ی تلاقی قطرهای باغ بنا شده و بر پایه ای سست، صد پله بالاتر از کوچه، جا خوش کرده است. […]

در مهمانسرا      

به خانه که رسیدم چهره در چهره به آینه خیره شدم و با هراس،‌ رنگ و لعاب پاک کردم و لبهایم را از لبخندی که چون قطره روغنی بر آب نشسته بود، شستم بوران بود و دست و پایم و شاخه های بید در باغچه همه می لرزیدند بوران، جای پایِ رفتگان را می روبید […]

پاییزهای نزیسته

  آه پاییز تو می آیی، او می رود و من                   بر تپه ای از برگهای زرد و سرخ به تماشا مانده ام  مردِ گوژپشت، بیلی به دست، خاک را جابجا می کند و بر ایوان،               برگهای خاطره  بر سایه روشن اندوه  به نرمی فرود می […]

شب در باغ

  او اشک می ریزد چهره برافروخته و تب کرده بر شاخه، سیب کال، می رسد به طغیان دهان باز و گِل آلود کرده رود، سر و روی،   گستاخ از مرز تنش می زند بیرون می دهد بر باد، چون علفهای هرز، یکسان، گندمزار آی گندمزار . . . . مانده بر جا خوشه […]

ترس و آرزو

از حلول مِه در مار بود، از دمی که شیطان، فرزندانش را دست در دست در نکوبیده با چکمه های گِلی بر فرشِ سفیدِ ما رژه رفت “ترس” و “مرگ” دست و روی نشسته، آب از لب و لوچه آویزان ناخوانده، بر سفره ی ما نشستند من به تماشای پرخوری شان، در شگفت دندانهای زندگی […]

مهاجرت به سرزمین موعود

  از دروازه ی کاکتوس به درگاه رنگین کمان رسیدیم کودکان، دامنی از کف داده آسمانی نیافتند که دست بسویش دراز کنند پس شام نخورده در اشک، غسل ِتعمیدشان دادیم باکره ی نورانی معجزه آنسوی سیمهای خاردار بر تپه ی موعود به انتظار نشسته بود پس ما بر فرازِ تپه، صلیبْ بر دوشْ مادران را […]

بخش‌های دیگر

بررسی

برگردان: مرضیه شاه بزاز

  • کوه نیاکان

    از سرازیری نیمه راه کوه رودخانه ای سر بر می آرد پدرم آنرا به من […]

  • پلیس مرزی La Migra

    سروده ی Pat Maro ترجمه از مرضیه شاه بزاز بیا لامیگرا بازی کنیم من می […]

  • کودک نمرده است
    کودک نمرده است

    گردآوری و بازگردان: مرضیه شاه بزاز اینگرید یونکر، Ingrid Jonker، شاعرافریقای جنوبیِ معاصر دوره ی […]

داستان

  • یوزپلنگ

    می گویند اگر حتی یک رژیم کمونیستی یا مسیحی سر کار بیاید، هنوز صدای اذانِ […]

  • یک روز برفی بلند

    از اینجا که گرمی خونِ ملتهبِ زمین با سردی برفهای آسمان همیشه در کشاکش است، […]

  • مردابِ بیتابی

      برهنه، شکمش را روی بالشِ سنت جِنِو گذاشته و دانه دانه انگور به دهن […]

  • گذارِ بلوغ

    :خیر، آدم بشو نیست که نیست، پدر باز داد و فریاد می کرد و عمو […]

  • در شب چه می گذرد
    در شب چه می گذرد

    پاره ساعتی هنوز به دمیدنِ سپیده مانده، آهسته در را باز کردم و در خیابان […]

شعر