تـــازه‌ها

چکیده

یک روز برفی بلند

از اینجا که گرمی خونِ ملتهبِ زمین با سردی برفهای آسمان همیشه در کشاکش است، چهار رود به چهار سوی جهان روان می شوند، اینجا باغ عدن است. و خانه ی ما درست در نقطه ی تلاقی قطرهای باغ بنا شده و بر پایه ای سست، صد پله بالاتر از کوچه، جا خوش کرده است. […]

گنجشکها دمی از هیاهوی باز نایستادند

ناخواسته و بهنگام، یگانه در را گشودن رانده شدنِ ماهی از آبزنِ امن و گرم رها کردنِ کاهی خشک در آسمان پر از توفانِ تقدیر اینجا کجاست که هر بوته سر در ریشه ی خود فرو برده و جنگل پر از فریاد را پرچینِی از فاصله لب بر لب می دوزد اینجا کجاست که از […]

بر دارِ آفتاب و علف

از سوزِ فصل و نفسِ تنگ دگر اینگونه مگوی مَشُوی کهنه را، نو نمی شود آوازی ده  تا باز خاور از زهدان افق سر در آرد و در خون جلوه ای کند مژده ای ده تا دخترکان چهل گیس با کوزه های  پر از آتش پای بر خاک نهند فواره ی آتش در آب بگشایند […]

زیستن به انتظار

می ترسیدی از پدر از زن همسایه که تیغِ نگاهش چون آیینی عتیق، بُران از سایه درختی که مردان قبیله ای دور در باغچه ات کاشتند از یغمای گنجینه ای به پندار، که تن را در بکارتی سفید زندانی و آه اگر به تاراج می رفت، کانِ گنجینه را ویران، خون در خون می درآمیختند […]

“آنکه گفت آری، آنکه گفت  نه”

فانوسِ عقل و عشق خاموش و خداوندگار کشتی چشم در ذره ذره ی آفتابِ خورشیدی، همه زراندود هذیانش چون آیه ای مقدس در حافظه ی باد می پیچد و ملوانان سراپای گوش و هوش  به فرمان کودن و تنبل شاد می خوانند و بسوی خورشید می رانند ما در حاشیه، به تماشای افقی دور ،که […]

راه برگشت نیست

وقتیکه باغچه را با دستان مردد و خمیازه شخم می زدی و ستونهای خانه را از کاه و هراس پی می ریختی وقتیکه محو آینه، از نقش خود، تندیس از خمیرِی فطیر پرداختی و چندان به ستایش برنشستی که در شب هرچه بادا باد با یک هووفِ نفس دار از دیوار بلند خودستایی به بیرون […]

بخش‌های دیگر

بررسی

برگردان: مرضیه شاه بزاز

  • کوه نیاکان

    از سرازیری نیمه راه کوه رودخانه ای سر بر می آرد پدرم آنرا به من […]

  • پلیس مرزی La Migra

    سروده ی Pat Maro ترجمه از مرضیه شاه بزاز بیا لامیگرا بازی کنیم من می […]

  • کودک نمرده است
    کودک نمرده است

    گردآوری و بازگردان: مرضیه شاه بزاز اینگرید یونکر، Ingrid Jonker، شاعرافریقای جنوبیِ معاصر دوره ی […]

داستان

  • یک روز برفی بلند

    از اینجا که گرمی خونِ ملتهبِ زمین با سردی برفهای آسمان همیشه در کشاکش است، […]

  • مردابِ بیتابی

      برهنه، شکمش را روی بالشِ سنت جِنِو گذاشته و دانه دانه انگور به دهن […]

  • گذارِ بلوغ

    :خیر، آدم بشو نیست که نیست، پدر باز داد و فریاد می کرد و عمو […]

  • در شب چه می گذرد
    در شب چه می گذرد

    پاره ساعتی هنوز به دمیدنِ سپیده مانده، آهسته در را باز کردم و در خیابان […]

  • شبِ کفتارها

    بارانی ام بر تنم سنگینی می کرد، به بهانه ی بستن بند کفشهایم خم شدم، […]

شعر