admin

جولای 192018
 

از سوزِ فصل و نفسِ تنگ دگر اینگونه مگوی

مَشُوی کهنه را، نو نمی شود

آوازی ده  تا باز

خاور از زهدان افق سر در آرد و در خون جلوه ای کند

مژده ای ده

تا دخترکان چهل گیس با کوزه های  پر از آتش

پای بر خاک نهند

فواره ی آتش در آب بگشایند

و من آویزِ بافه های بلند

تن به چشمه بسپارم

 و باز

.طغیان جویباری از قلبم بر لبانم  بوسه ها ریزد

هزار بوسه بر لبانم نهفته

بر  دارِ بازی و شوقِ تکرار

.بافه ی علف و خورشید در هم بیامیزم

مژده ای ده تا باز

چهل سوار با اسبهای سیاه، برسند از راه

سر در پی دخترکان

به باختر بتازند روی

وآنگاه فاتح

با چشمان خمار، یکه برگردند

و تا راز، نهفته دارند

بر برکه و چمنزار،  مخملی سیاه برکشند یکسان

و من با نفسی بلند، تن به جادوی پر از رمز و راز برکه و ریشه های پونه بسپارم

بگو بیاید و جرعه نوش این بزم شود آن یار

که در پیاله چهره ی آبی آنچه می جست نمودار است

و من جویبارِ همیشه روانم در خروش و خود در خواب

در وسوسه ی برکه و آتش، خواب می بینم، خواب می بینم

نمی خواهم به زهدان دریا بازگردم

نمی خواهم همنشین خرچنگهای کف دریا

به  فراموشی ژرفا، بوسه را  بسپارم

من به آنجا که بی آتش و گذر نکرده هرگز باد

به زهدان مادرم  باز  در نمی غلتم

شیرِ پر کفِ پستانش، تلخ، به قعر می کشاند مرا

بر نمی گردم

تازه . . . .

من در چمنزاری باز، هزار پیازِ سنبل کاشته ام.

تا بوسه بر لب دارم

دختران خورشید!

آویزِ بافه ی شما می مانم

و تو ای قناری خوشخوان

مژده ای ده

که هنوز تو آوازها در منقار

و من بوسه ها بر لب.

آتلانتا، ژوئن ۲۰۱۸

 Posted by at 10:07 ب.ظ