admin

دسامبر 122018
 

 

آه پاییز تو می آیی، او می رود و من                  

بر تپه ای از برگهای زرد و سرخ

به تماشا مانده ام 

مردِ گوژپشت، بیلی به دست، خاک را جابجا می کند و

بر ایوان،              

برگهای خاطره  بر سایه روشن اندوه  به نرمی فرود می آیند

پاییز . . . .

تنها نوکودکانند

که بی خاطره از کاروانهای رفته

می خندند

جانباختگان،

در ساحلی گسسته از  دریاها                                 

دلتنگِ پاییزهای نزیسته،

سر ازصدفِ خاک، چون مروارید  بر می آرند و

آنانکه دلتنگی را پاسخی یافتند و گفتند

خود نیز به خاک در می غلتند.

در سیاله ی غروب

پرنده  از ساحل بسوی ایوان پر می گشاید و

از نتهای فراموش شده

آواز مهاجرت را در ردیفی غریب باز می سراید

آه پاییز . . . .

غروب به شب نشسته اما

من هنوز در باغ متروک آهسته گام بر می دارم

گلهای شب بو

آنسوی دیوار باغ،  عطر نمی افشانند و

باغبان را نیز دیگر

هراس باد و نیستِ این باغ،

دل نمی لرزاند

خودْ باغبانان

به دشتهای پر از مترسکِ بی پرنده و درخت پناه برده اند

 

تو نیز چون آن استاد*

که بردگان را سلسله  از بازوانِ سنگ  گشود

پاییز. . . . .

باید خاتونِ‌ بهار را از قلعه ی بزنجیرِ مه در  کشیده،

از غبار کتابهای قصه می ربودی

نه اینکه

دلو در چاه خاطره  افکنی و

اندوه را فاتحانه به در آری و

بیهوده بر تختش نشانی

که بر خود ببالد و یکه فرمان براند و

دختران عاشق را شبانه در خلوتِ عشقبازی بسراید.

می گویی تیمارِ عشق، اندوه است و

پیامبر کنعان را زینرو صبر بسر آمده و مرده است.

 

باری عالیجنابْ پاییز

نیز بیکار ما ننشسته ایم

بازو رهانده ایم از زنجیر خوابِ خویش

خانه از برج و بارو افراشته ایم

به هر باغ و چمن،  پنجره ای.

اما  چهارچوبشان  شکسته،

دیده بانان  کور، و پنجره به روی هم بسته ایم

در خانه،

ساز دهل است و شیون و فریاد

از معرکه گیران

هر آنکه گرانتر کوبد،‌ ناگزیر فرمان راند

و می دانی رسم مهتران این است که

یوسف ات را در نمی گشایند.

 

گفته بودی تیمارِ عشق، اندوه است

پرستار را دیگر به چه  کار

پاییز

بیمار دُردانه ی این خانه دیری است

مرده است.

 

*میکل آنژ

 

آتلانتا، سپتامبر ۲۰۱۸

 Posted by at 10:28 ب.ظ