admin

سپتامبر 292018
 

از حلول مِه در مار بود،

از دمی که شیطان، فرزندانش را دست در دست

در نکوبیده

با چکمه های گِلی بر فرشِ سفیدِ ما رژه رفت

“ترس” و “مرگ” دست و روی نشسته،

آب از لب و لوچه آویزان

ناخوانده، بر سفره ی ما نشستند

من به تماشای پرخوری شان، در شگفت

دندانهای زندگی را کشیدند

من از خدایی افتادم و

بادِ حادثه، پر از غبار و توفان شد

….

من آشیانم از پوشال، بر شاخه ای لرزان

در خیالم مدام پروازی بلند را مرور می کنم

نه از کشتزار دیمی خودی، نه از سیلوی سرشارِ بیگانگان دانه ای برنمی چینم

باد، توفان است و

خیالِ هر بهار را  صدور واقعه ای،

به زمستان می کشاند

گاه از یادی، جنینی بی پر و بال از بطن

بر پوسته‌ی آهکین به شیطنت می کوبد

گاه از نسیم رویایی

پر می گشاید و گستاخ،‌ بی ترس از تیر و نگاه و باد،

بر بیدِ بلندِ غربت آواز می خواند

اما چون توفان، زه از کمان برکشد و به های و هوی درآید و

خشم تندر بر آسمان غروب نقشی افکند و

نیلگون تَرَک بردارد و

لب از لبِ فریاد برگیرد و چون شعبده بازان  دهان به آتش بگشاید

می خواهم که برخیزم

با گردباد بچرخم و تمام هستی ام را به  دو بال ببخشم

بالهایم نیآموخته، آه . . . .

چه زود پر می‌ریزند

من  جاودانگی نبرد را فراموش کرده ام

باز ناخدای آشیانم، باد، بادبان را بر دریایی سرد و بیرنگ می راند

جوجه های سر بر نیآورده از تخم بر خود می لرزند

جنینهای مرده در لاک حتی  می ترسند

….

آه آرزوهای بردبار، آرزوهای خشکیده، سترون

بیهوده این آشیان را به زندان نشسته اید

گویند

در دیوانسرایی که نبودید

دستی از حکمتی تلخ،  لرزید و

در لاکتان

با چیرگی، آری، یادگاری از درد را کاشت

به حکمتی تلختر، اما

نطفه را نبسته،‌ آن دست شکست.

و من تسلیم شده ام و پسرِ شیطان می خندد، همیشه می خندد و

سیمرغ قله ی قاف را چون مرغی انجیرخوار*

بر شاخه ی لرزان انجیر خانه نشین می کند و

باز می خندد

انجیرها می خشکند، برگها می ریزند

گروه گروه به  دشتهای ابتذال کوچ می کنند و

من در معرض هر بادِ دیمی و ناچیز

 شاخه و دلم قرنهاست در نبردی نجنگیده

از توفانی وهمآلود بر خود می لرزند و می لرزند و

تنها همنبرد خنده های او،

خواهر مغرورش

دستها بر کمر، خدایگونه اکنون بر در ایستاده

چشمهایش را تنگ و گشاد می کند و

ما را بنام، یکی پس از دیگری می خواند.

….

*مرغ انجیرخوار مرغی است ترسو و کمرو.

آتلانتا، اوت ۲۰۱۸

 Posted by at 3:33 ب.ظ