آگوست 072016
 

 

قدم رنجه فرموده

بر ایوان سنگلاخی، دمی بنشینید در محضر توفان

گلیمی بزیر پایت فرش می کنم

سرتاسر، غنچه هایی  که هرگز باز نخواهند شد

در کنارت می نشینم،  خیره بر کف ایوان

بر هزارهزار نقش خونین پای

که از پوشیدن کفش سر باز زدند و بر این ایوان گذشتند

لطف فرموده

هنگامیکه عاطفه ی نقره ای مهر و ماه، بر سنگلاخ  می تابند

دم را به غنیمت مفتخر فرمائید

که من نفرت را می بینم تازیانه در دست

از تاریکی بر می آید و چون پهلوانی، یکه تاز

بدور ایوان می چرخد

من قربانیان را می بینم

با بدنهای کبود، دمرو بر خاک می افتند

و از قاره ای به قاره ای، همه اکنون می دانند،

که پهلوان عربده کش  به جهانگردی مشغول است

قدم رنجه فرموده، کمی کمانچه بنوازید، آرشه بر تارهای کمرنگ سپیده

پیش درآمدی،

شاید در مایه ی عطر از یاد رفته ی اقاقیا

شاید در مایه ی شور

اما با  دستی که همیشه می لرزد،

کوک ساز را چه حاصل

که پشت پرده ی شب،

رامشگران چیره دست می نوازند  آهنگ امروز و فردا را

تو اما بخاطر من، بخاطر فریادی که در خاموشی خُفت،

دمی بنواز

که من  بر این ایوان،

که هرماه اش تیر ماه ست

در خیال به گُل نشستنِ شکوفه، چندان لرزان درنگ کردم

که سنگلاخها به کمرگاه رسیده

و هر دم به بهانه ای از عربده ای

بر سر و رویم،

باران سنگ می بارد.

……..

آتلانتا بیست ژوئن ۲۰۱۶

 Posted by at 5:02 ب.ظ