نوامبر 252015
 

 

خیره بر افقی ناپیدا، من  رو به دریا

زمین می لرزد،

من نمی لرزم

بازی آفتاب و باد را

در تلالوی دریا

نمی بینم

تلاش ماهیگیر یک چشم را

که صیدش به دام افکنده است او را

به بازی نمی گیرم

به آوازی گنگ سپرده ام من گوش

و سرشار از صدای دریا،

موجی

مرا به خود می خواند

در ساحل درنگ

خیره می مانم بر بلمی دور

ملول، میان دریا

که راه رفت نمی داند

راه برگشت نمی جوید

و موج . . . .

صدای دریا را به گوش صخره می ریزد

به خود می آیم،

بر پنجه های انتظارِ آوازی، میخکوب

چشم بر دریا می گشایم

و چون طبل، صدایش خالی، موج

از دیدار صخره

به خانه باز می گردد.

گاری بالدی، اکتبر 2015

 

 Posted by at 9:39 ب.ظ