فوریه 162015
 

پلکهایم را بزحمت باز کردم، باد سردی می وزید و همهمه ای نامفهوم، چهره ای به پنجره ی من چسبیده و مرا نگاه می کرد، باید که پنجره را باز می کردم، اما دستم را نتوانستم بلند کنم، کجا بودم؟ از آشیانه ی آسوده ام رانده شده بودم،  شبحی بود و شبحی دیگر، هر کی و هر چه بودند، هر دو ردایی بلند بر تن،  یکی از آسمانی رنگ پریده، دیگری از برفی پا نخورده، چهره پوشانده، مرا در آغوشی رها  و فواره ی شیر بود و زیباترین آغوش، بر سفره اش ماکیانی بریان و کاسه ای شیر وعسل و سبدی از میوه های هفت باغ، تنها از سبد سیبی برداشته و با اشتها گاز می زد.

نشسته بود و نیمی از نگاهش به کرم سبزی که در دلِ سیب وول می خورد و  نیمی دیگرش به من و درِ خانه، نگران. مرا در آغوش گرفته بود و منتظر. در باز شد و زنی پیر، با خنده  بسویمان آمد.  هیکلی چاق، لنگان، کمر نیمه خمیده و باری هیزم بر کمر، با هر نفس هن و هن می کرد و دو پولکِ سبزِ چشمهای ریزش در گودال پرچروک زیرِ ابروهایش فرو رفته و به من خیره. پیرزنِ حاجب ماهرانه نقش نقشِ رویا با آبرنگِ واژه برافکند و با چربزبانی مرا از آغوش  بدر آورد. من مفتون، پر تردید و  هیجان راه افتادم و او، دزدانه بزیر جامه ام خزید و من او را در سینه ام جا سازی و جامه ام را راست و ریست کردم، زن حاجب دستم را بدست و راه افتادیم.

راه دراز بود و بی گفت و گوی، می رفتیم و شب رسیدیم و زنِ حاجب مرا به مهمانسرایی برد، چراغی سوسو می زد و اتاقی تمیز و راحت، شامی نه چندان بد خوردم و مرابه مهمان نوازی نواختند. آفتاب سر نزده، بیدارم کردند ، زن حاجب در کنارم بود و به من لبخند می زد، سر و صورت شستم.  مرا به خانه ای بردند بزرگ و درندشت.  اتاقی دادند تاریک و کوچک و بی پنجره، با رختخوابی مندرس و میزی محقر با گلدانی بی گل. چند  فصلی مرا به کارآموزی گماشتند و روزی زن حاجب به اتاقم آمد، بار هیزمش  همچنان بر دوش، بر زمین نگذاشت  و روی تنها صندلی اتاقم نشست‌ و مرا بر لبه ی تخت نشاند، دیگر از لبخندِ لبش خبری نبود و پولک چشمهایش برق دیگری داشت.  با قیافه ای جدی وظایفم را گوشزد کرد و آغاز دوره ی جدیدی را نوید داد، در آخر انگشت اشاره اش را بالا برد و به من فهماند که شوخی در کار نیست و اتاقم را ترک کرد. مبهوت به دیوار تکیه دادم، قرار این نبود. راه بازگشت هم در کار نبود.  یک ساعتی نگذشته، زن حاجب برگشت، شمایلی و کاغذی در دست، بی هیچ گفت وگوی، همچنان بار هیزم بر دوش و کمر نیمه خمیده، روی رختخوابم رفت و شمایل را با میخی به دیوار آویخت و کاغذ را نیز با چسبی محکم به دیوار زد و سفارشهایی کرد و در را پشت سرش بست.  چرا یکهویی اینقدر اوضاع تغییر کرده بود، نمی فهمیدم. به کاغذ بلند و لیست طولانی اش نگاه کردم، برنامه ریزی شانزده ساعتِ هر شبانه روز بود شامل هزار بند،  باید هر روز بند به بند اجرا می کردم. و شمایل بالای رختخوابم را بزودی فهمیدم که باید پرستش کنم و چند روزی نگذشت که فهمیدم شمایلها فراوانند و با هر نفسی که می زنم شمار شمایلها افزونی می یابد. می دیدمشان که زیر چشمی مرا نگاه می کنند و تمام حرکات مرا می پایند. فصل فصل گذشت و گذشت و هر روز بندی بر بندها اضافه می شد و گیج شده بودم، چطوری می توانستم آنهمه بند و قانون را اجرا کنم؟ راه باز گشت اگر نبود، راه گریز که باز بود. با او در میان گذاشتم، با هیجان مرا تشویق کرد به انجامِ آنچه که در سر داشتم.

پلکهایم را بزحمت باز کردم، صدایی بود، چهره ای به پنجره ی من چسبیده و مرا نگاه می کرد، آمدم تا قفل در را باز کنم، دستم را نتوانستم بلند کنم، کجا بودم؟ چند روز گذشته بود بعد ازاینکه بنزین تمام کرده بودم و روزها و ماه ها پیاده مسافتی را رفته و به اینجا  بازگشته بودم؟  او ناآرم هنوز در سینه ام نفس می کشید، تب داشت؟ تمام نیرویم را در بازویم جمع کردم و قفل را باز کردم.  دو سه نفر سر رسیدند، هر کی و هر چه بودند، شبیه آنهایی که قبلن می شناختم و دیده بودم، نبودند.

چند روزی که گذشت و توانستم دور وبرم را ببینم، باز سر و کله ی زنِ حاجب پیدا شد، بار هیزم بر کمر و کمر نیمه خمیده. شگفتزده نگاهش کردم، با نیشخندی گفت، به خیالت که از من گریختی؟ بزودی ترا به مهمانسرایی تازه می برم، آنجا بندها صد برابر و اجرایشان سخت تر است. قول می دهم که شبهای زیادی خود را سرزنش و از فرار خود پشیمان بشوی. شگفتی ام وقتی بیشتر شد که دیدم در گوهره همان زن عبوس و سختگیر است ولی اینجا لبخندی بر لبانش نشسته است.

در قفس جدیدم، مردم شهر به دیدن من می آمدند تا از سرزمین وحش و ساکنینش نشانی بیابند.  محقِقین وحش نیز دست به کاغذ و قلم مرا زیر نظر داشتند، و نه چون (Blake) بلیک که نقش پوستم را تحسینی بکند و فلسفه ای را پی بریزد. و بورخس (Borges) را به آنجا هرگز گذری نیفتاد که با نگاه ژرفش پلنگی از تیره ی چهارم ببیند. اما مردم می آمدند تا پدیده ای نو، کمی ترحم برانگیز، کمی خطرناک و صد البته که از سرزمینی نیمه شناخته و بدوی را ببینند، و چه مایوس می شدند وقتی که می دیدند نقش  پوستم همانند نقش پوست جانوران همان دیار است. در نگاهشان تحقیر بود و من آنچه را که نمی گفتند از نگاهشان می خواندم. ته مانده ی غذا و خوردنی به قفسم پرت می کردند و با چشمهای خالی محو تماشایم می شدند،  نمی فهمیدند که تنها تفاوت من با آنها این بود که من از آنطرف دریاها آمده بودم و آنها در خانه ی خود بودند، اما آنها کارهای روزمره ام را به گونه ای دیگر تعبیر می کردند و با شاخ و برگ چون خبری شگفت بازگو می کردند.  کاسبکارانِ هنرمند از من عکس میگرفتند و می فروختند، چند نمونه از عکسهایم را دستفروشها نزدیک قفسم پهن کرده بودند،  بیشتر عکسها از زاویه ای سکسی گرفته شده بود، انگار که نوع جدیدی از پیکره و سکس کشف کرده اند، بازار شلوغِ سکس را شلوغتر می کردند، عکاسان کاسبکار، موذیانه با ارائه ی عکسهای من چون سوژه ای تازه به بازار آمده -بخصوص از سرزمینی بدوی- بازار شان داغ شده بود و مدام جلوی قفسم در رفت و آمد بودند. اما در میان اینهمه میهمان ناخوانده، گاهی دیداری فراموش نشدنی اتفاق می افتاد. روزی شاعری با چشمهای مهربان از آنجا گذر کرد، نگاهش با همه فرق می کرد، ساعتها به من خیره شد و بعدها فهمیدم که اسمش  زینگ زو (Zeng Zhuo) است، در نگاه همدیگر چندان خیره شدیم که اشک من از چشم او سرازیر شد و قلب او در سینه ی من فشرده شد. از آن پس در گرد و غبار قفسم،  خاطره ی زینگ عطر می پراکند و او نیز شعری در احوالات من سرود.

پشت میله ها، هر ثانیه از شب یا روز در معرض دید و قضاوت آنها بودم. پاییدنشان کلافه ام می کرد، برای سوژه نشدن،  رفتارهای غریزی و طبیعی ام را سانسور می کردم، کم کم راه رفتن داشت یادم می رفت. در واقع، اشاره ها و رفتارها  بیگانه نبودند، فقط زبان همدیگر را نمی فهمیدیم، اما چرا او را له کرده بودند؟ می دانستم در کنجی مریض و بد حال افتاده و نمی یافتمش. با هزار اشاره و حرکت دست و چشم نشان از او می گرفتم و پریشان به هر گوشه و کنار سرک می کشیدم و پیدایش نمی کردم. داستان مسیری تازه یافته بود.

ظهر زمستان بود و تمام مهمانسرا را چراغهای ریز و درشت روشن کرده بودند، مریض شده بودم و برای یکروز از اجرای برخی از بندها معاف و تنها بودم، به اتاق عمومی رفتم و همه ی پرده ها را پس زدم.  می دانستم که نباید، اما آفتاب را به اندرون راه دادم و نشستم و حس خوشِ آفتاب بچه گی ها را محکم در آغوش کشیدم، خانه پر از عطر بهار نارنج شد و باز توپ بچه ها از کوچه غل خورد و محکم به شیشه خورد، حیف که نشکست. کتاب روی زانو، داشتم به چرت می افتادم که صدای نفس نفس زدنی مرا به خود آورد، آه . . . . او بود، با گونه های سرخ و شاد مرا نگاه می کرد، در آغوشش کشیدم و باران بوسه بود و صدای ما و زبان طبیعی ام، همه چیز فراموشم شد و شادان بلندبلند با او حرف می زدم که زن حاجب  با بار هیزمش به اندرون آمد و غافلگیرمان کرد، تند و تند غر می زد و حالا که زبانش را بهتر می فهمیدم داشت می گفت که نیاز به معاینه ی یک روانشناس دارم و فردا ترتیبش را خواهد داد.  کلی ترس برم داشت. فردا مرا چون زن پدری مهربان به دکتر روانشناس برد، با زبان الکن و ترس و لرز هزار جدول را پر کردم و جواب دادم، سعی کردم لبخندِ عجیبِ زن حاجب را کپی بکنم تا شاید به جدولها نزدیک بشوم و خارج از منحنی هنجار نیفتم.  آخر سر دکتر مرا به داشتن مرضی غریب با تلفظی دراز و عجیب متهم کرد و سفارش صد جلسه مشاوره و چند دوا و اینکه باید تحت نظر بیشتر باشم.  زن حاجب بیانه ای کوتاه از خلاصه ی مرضم نوشت و به در اتاقم آویخت. باید هر صبح و ظهر و شب همراه با خوردن دارو، کلی تمرین رفتاری می کردم تا به  میانگین سفارشی دکتر نزدیکتر بشوم و وحش را فراموش بکنم، بدتر از همه، این بود که او را از من گرفتند و دیدارش ممنوع شد، دکتر تشخیص داده بود که او سرچشمه ی نابهنجاری های رفتاری من است.

کم کم یاد گرفتم که کی چه بگویم و چگونه. و لبخندی چون لبخندِ زن حاجب را هرگز از خود دور نکنم حتی وقتی اشکهایم پر رویی می کردند و بی اجازه ی خانم حاجب سرازیر می شدند. روانشناس از پیشرفت من اظهار رضایت می کرد و در نوشته ای  بعنوان یک موفقیت رواندرمانی در چند مجله ی معروف پزشکی مقاله اش را به چاپ رساند.  اما من هم یاد گرفته بودم، خودم را به موشمردگی بزنم و بیشتر و بیشتر آنچه را که هستم بپوشانم و به آنچه که نیستم تظاهر بکنم تا کمتر به دردسر بیفتم.   شبها به دیدار او می رفتم و آنچنان در «وحش» خود فرو می رفتم تا تمام رسوبات گذرانِ روز از تنم شسته می شد. زن حاجب و روانشناس را مطالعه و مسخره می کردم، اما روال زندگیم را آنها برایم دیکته می کردند.

متمدن شده بودم و یاد گرفته بودم که یک عمر مفید را چگونه باید گذراند.  از قفسم بدر آمدم. با رقابتی که خودم باورم نمی شد کار می کردم و تمام بندها و قوانین را از بر شده بودم و اجرا می کردم. دو بالِ نازکم را بر جثه ی زردم به کارمی گرفتم و به دور و بر سر می زدم، هر گلی را که می دیدم بدون اینکه بو کنم، می مکیدم ، باورم نمی شد که اینهمه نیرو دارم، تا آخرین قطره ی انرژی می پریدم و شب که خسته به کندویم بازمی گشتم، زنِ حاجب عسل را وزن می کرد و خُلق ترش می کرد و من شگفتزده به او نگاه می کردم و روز بعد سعی می کردم که کمی بیش از روز پیش کار کنم و گلهای بهتری را بیشتر بمکم. شبها در خواب، خانم حاجب را می دیدم که خشنود به من لبخند می زند. بیدار که می شدم از خیال خشنود کردن زنِ حاجب به خود شوقی در دلم می دوید و همان لحظه گردن و چهره ی سرخ و لبخند ش پیش چشمم نقش می بست و منزجر می شدم.

او شبها به دیدارم می آمد و من به شوق دیدارهای شبانه صبح از خواب بر می خاستم.، قصه ها ی او بیشمار بودند و بیشتر او می گفت، با آنچه که من برای گفتن داشتم او را پیوندی نبود. می دانستم که حق با او بود و جهان جدید من چیزی برای گفتن ندارد و کم کم جهان های ما را دره ای عمیق داشت از هم می برید. کوره ی شوق سرد شده بود اما بیهوده تظاهر می کردیم که همچنان مویرگهایمان گره در گره، مشتاقِ گفت و شنودیم، راستش چنته ی من خالی شده بود. یک شب نشسته بودیم، آنچنان سرد که  آتشی روشن کردیم، باد گرمایش را بدوردستها می برد و شعله اش به ما گرمی نمی داد، بیحوصله به او نگاه می کردم، بفکر زن حاجب بودم و انتظاراتش.  داشتم فکر می کردم که  زن حاجب اگر نه صد در صد، ولی باید که  در خیلی از زمینه ها حق داشته باشد و چه بسا که بهتر از ما زندگی را شناخته و او که فکرم را خواند، پس از اندکی چالش، به قهر، روی  از من برگرداند.

یکروز سپیده تازه دمیده،  پریدم تا چند ساعتی بیشتر کار بکنم، تا شاید دلِ زن حاجب را بدست بیآورم، آفتاب برنیآمده بود و بیشتر گلها هنوز باز نشده بودند.  من مصرانه لای گلبرگها را باز می کردم تا به شهدشان راه یابم. یاد او و دیگر یادها را از خود دور می کردم تا کارم کند نشود.  شب، زن حاجب عسل را وزن کرد و چشید، می توانستم بگویم که راضی بود، اما سرش را چرخاند و با نارضایتی گفت که اگر از همان اول اینقدر کار می کردم عقب نمی افتادم، روی ترش نمود و رفت. همآنشب خواب دیدم که  در اتاقی بسته و خاکی، زن حاجب، دونده پا، هیزمهایش را شلاق کرده، به دنبالم می دود و می گوید بیشتر، بیشتر. و با ضربه ی شلاقی که بسرم خورد از خواب بیدارشدم.

کم کم پرتجربه  می شدم، زودتر از خیلی ها  شروع به کار می کردم و بازدهی ام بالا می رفت، زن حاجب لبخند می زد و هر از چند گاهی مرا به مهر می نواخت. به فکر او دیگر چندان نبودم، چون خاطره ای همیشه با من بود، اما چندان نقشی در زندگی ام نداشت. برا ی مدتی بدون تضاد روحی، خود را به دست زنِ حاجب سپرده بودم.

باز از سر کسلی، سراغ غذایی که در گوشه ی حیاط افتاده بود رفتم، لذیذ و چرب بود، گرسنه نبودم اما همه ی غذا را خوردم و هن هن کنان برگشتم. تنه ی قهوه ای و فربه ام را بین تنه های فربه تر از خودم روی زمین کشاندم. تمام زمین گل و لای بود، غلتی زدم و تازه پلکهایم داشت رویهم می رفت که گرمی پیکری به تنم خورد، پلک باز نکرده، پیکر را در آغوش کشیدم، بوی گند می داد و خرناس می کشید، اهمیتی نداشت، کارمان که تمام شد، دیدم که بیشتر کسل شده ام، رغبت نکردم که چشم باز کنم که نکردم و طرف را ندیدم، چرتی زدم. مدتها بود که زن حاجب مرا به مهمانسرایی که در حاشیه ی دیگر مهمانسراها بود، رانده بود. بار هیزمش بر  کمر، آمد و چرتم را پاره کرد، با انزجاری که با لبخند پوشانده بود، نگاهم کرد و به شوخی گفت تو هنوز اینجایی؟ منتظرم ببینم کی جا را برای تازه واردها باز می کنی، آهی کشید و گفت هر کس دوره ای دارد و حقِ چند ساله ای، جبر روزگاره، باید پس کشید تا دیگران پیش بیایند. با شرمی از ادامه ی “بودنم” برای چند روزی چشمهایم را بزمین دوختم. او هم پیر شده بود و در خودش فرو رفته بود و با من بیگانه شده بود و به من کاری نداشت، اما زن حاجب همان بود که روز اول دیده بودم، همچنان کمر خمیده و بار هیزم بر دوش و به کار همه کار داشت. یکروز که دامپزشک محل از ما دیدار ماهانه اش را می کرد، بعد از معاینه ی من، تشخیص داد که خون در رگهایم یخ بسته و به زنِ حاجب چشمکی زد و دستش را به اشاره ی “ولش” در هوا تکان داد، دیدم و خشمناک با خود فکر کردم راه بازگشتی اگر نیست، گریز چی؟

برای اولین بار ترسی از زنِ ِحاجب احساس نمی کنم و توفان است و من و باد یکه تاز میدان، من با باد رقابتی ندارم، باد زمین را در می نوردد و من از زمین کنده می شوم. برای من نه  شاهراهی، نه کوره راهی و نه جنبشی و نه خیابانی، باد است که در خیابان  به سودایی  چشم به خوانی دارد و من  از همه چیز می گریزم، از زنِ  حاجب، ازخاطره ی گلهایی که شهدشان را چشیدم  و حتی از آدمهایی را که روزی شوقِ دیدارشان هزاران تار را در من می لرزاند. و او در سینه ای دیگر دارد جان می گیرد، در جهانی که پرده دارش زنِ دیگری است و من سر از رودخانه ای تازه در می آورم، بر ساحلش، زردی برشته ی گندم اشتها ی مرا تحریک نمی کند، بدنبال چیز دیگری می گردم.

آتلانتا، فوریه ۲۰۱۵

 Posted by at 12:43 ب.ظ