مارس 232014
 

من آن جادوگرم

دیگ جهان را

بروی هیزم خلق می زنم هم

اگر کُنده ای یا شاخه ای تر

به ما افتد در، یا گر نسوزد

به هر چه تیشه و تیغه که دارم

به ساقش بشکنم، ریشه زنم سَم

درخت و جنگل و خاکش بسوزم

. . . . . . . . .

به صف استاده اند

کاسه لیسان

همه غنچه لب اند، تا  ببوسم

کدام بوسه؟

ز نوزادی

مرا پستان گزیدن در سرشت ست

اگر بوسه زنم،

بر بوسه گاه ماری نشیند

به هر شانه یکی لانه گزیند

. . . . . . .

به نقشه کرده ام جغرافیا را پاره پاره

چه پرچمها کزین صحنه زدودم

به هر کویی سری افراشته گردد

که رنگی نه ز من،

یا من ز او باجی نگیرم

محاقش می برم، تیره کنم روز

بنام نامی آزادی، ای مرگ

زمستان و شبی تیره در چنگ

بهار توده ها را می زنم رنگ

به چشمها، چشمه ای، سرشار از غم

. . . . . .

به هر دروازه یی دروازه بانم

به هر برجی نشسته،  دیده بانم

به هر شاهراه گماشتم پاسبانی

بروی توده ها راه را ببندند

. . . . .

دلم امشب هوای دیدن اندوه کرده

هوس کردم عروس یمنی را

به خون جامه کنم سرخ

هوس کردم چراغ دهکده خاموش بینم

بچه ها را،

زمشق و مدرسه،

هرچه که بازی ست،

رها سازم، به جای هر کدام سنگی نشانم

. . . . .

من آن صنعتگرم، در کارگاهم از خس و خار

شبانه لعبتی فتانه سازم

و هر جادوگر و کلاش و جلاد

به کارگاهم که آیند فیلسوفند

به نان و جاه فربه شان نمایم

که تا ثابت کنند من خودِ یقین ام

. . . . .

حریفا گر مرا دعوت به دوئلی فرستی

که با شمشیری هزار سر،

هزار جانم بگیری،

من نترسم

که چون فرعون که کف بینان ز موسی ای بگفتند

مرا  از جمع دیگر داده اند بیم

ز هر خلقی، ز هر کوی و برزن،

نخبه هاشان

میانشان، کود کان خود ببینم

نه با شمشیر و لشکر، بوق و کرنا،  خدعه و رنگ

به دل شیر و به سر اندیشه و در دست کتابی

به هر آفند،  پدافند

ز دردی مشترک فریاد با هم

به جنگی هولناک

جانم بگیرند.

آتلانتا اول ماه مه ۲۰۱۳

 Posted by at 1:23 ق.ظ