ژانویه 152010
 

آفتاب و مهتاب

از هم نشینی ماه و آفتاب

صندلی در ایوان به انتظار آه میکشد

با کتابی غبار گرفته به دامن

درهزار و دومین صبح به جستجوی باغبان

نرگس

چشم در باغ قصه ها میگرداند

کم کمک پیانوی پیر لال میشود

دلگیر از انگشتانی که دیگر نمیکوبند بر کوبه

نه دری باز میشود

نه زنی خندان

به شوقی اجاقی میافروزد

در کوچه ی خالی قیل و قال است

دیوانه ای ولگرد

بر از دست نرفته ای  میگرید

سنگ میپراند

بر پنچره ای که   باز نمیشود

با دعوت بانگی

تا او را بر سفره ی زمین بخواند

دختری که بر پنجه ی بلندترین شاخه ی بید

در باد غلغله ی گیسو افشانی میکرد

با باد رفت

و عروسک هایش را قا ل گذاشت

با مردمکهایشان

در ابدیتی خیره به در

به انتظار بوسه ای

بسودای دیگر همچنان میوزد

باد بیخیال

در خم بازیگوشی شاخه های بید

و کم کمک

گرد بادی میشود

در بهت تماشای

جوجه ای که با نوک اشتیاق

پوسته اش را میشکند

و

کرکهایش

گیسوان بر باد رفته ی دختری است

که آوازهایش را

در منقار مرغی

به یادگار گذاشت.

مرضیه شاه بزاز

[ آتلانتا، 8 ژانویه ۲۰۰۸ ]

 Posted by at 11:02 ب.ظ