تـــازه‌ها

چکیده

یک روز برفی بلند

از اینجا که گرمی خونِ ملتهبِ زمین با سردی برفهای آسمان همیشه در کشاکش است، چهار رود به چهار سوی جهان روان می شوند، اینجا باغ عدن است. و خانه ی ما درست در نقطه ی تلاقی قطرهای باغ بنا شده و بر پایه ای سست، صد پله بالاتر از کوچه، جا خوش کرده است. […]

ترس و آرزو

از حلول مِه در مار بود، از دمی که شیطان، فرزندانش را دست در دست در نکوبیده با چکمه های گِلی بر فرشِ سفیدِ ما رژه رفت “ترس” و “مرگ” دست و روی نشسته، آب از لب و لوچه آویزان ناخوانده، بر سفره ی ما نشستند من به تماشای پرخوری شان، در شگفت دندانهای زندگی […]

مهاجرت به سرزمین موعود

  از دروازه ی کاکتوس به درگاه رنگین کمان رسیدیم کودکان، دامنی از کف داده آسمانی نیافتند که دست بسویش دراز کنند پس شام نخورده در اشک، غسل ِتعمیدشان دادیم باکره ی نورانی معجزه آنسوی سیمهای خاردار بر تپه ی موعود به انتظار نشسته بود پس ما بر فرازِ تپه، صلیبْ بر دوشْ مادران را […]

یوزپلنگ

می گویند اگر حتی یک رژیم کمونیستی یا مسیحی سر کار بیاید، هنوز صدای اذانِ روزی سه بار از کوچه های این شهر قطع نمی شود. و اما خودِ اذان  یکی از عجیبترین آهنگها است، کمتر کسی هست که بتواند به صدای اذان واکنشی روحی نشان ندهد، زیر و بم صدای موذن که لغات و […]

گنجشکها دمی از هیاهوی باز نایستادند

ناخواسته و بهنگام، یگانه در را گشودن رانده شدنِ ماهی از آبزنِ امن و گرم رها کردنِ کاهی خشک در آسمان پر از توفانِ تقدیر اینجا کجاست که هر بوته سر در ریشه ی خود فرو برده و جنگل پر از فریاد را پرچینِی از فاصله لب بر لب می دوزد اینجا کجاست که از […]

بر دارِ آفتاب و علف

از سوزِ فصل و نفسِ تنگ دگر اینگونه مگوی مَشُوی کهنه را، نو نمی شود آوازی ده  تا باز خاور از زهدان افق سر در آرد و در خون جلوه ای کند مژده ای ده تا دخترکان چهل گیس با کوزه های  پر از آتش پای بر خاک نهند فواره ی آتش در آب بگشایند […]

بخش‌های دیگر

برگردان: مرضیه شاه بزاز

داستان

شعر